تبليغاتX
غریبانه -
 
 
 

صبح ۳۰ ام آذر ماه

لحظه ای بود که وقتی از هواپیمای فوکر ۱۰۰ قدمم را بر روی زمین فرودگاه گذاشتم

با وجود سردی هوا احساس کردم پاهایم گرمایی دلنشین را احساس می کند .

گرمائی که هیچ جا جز از خاک وطن برایم محسوس نیست

احساسی وصف نشدنی .

عزیزم کنار بود و دستمو گرفته بود

داخل سالن که وارد شدم اولین کسی که دیدم ثمانه بود برام دست تکون می داد

اسباب و وسائل زیادی داشتم که باید از بار تحویل میگرفتم

همشو  بی خیال شدم و سپردم سعید از بار بگیره

و نمی دونم کی خودمو به جمع خانواده و آشنایانم رساندم

که همه دوره کردند و هرکسی از هر گوشه ی خوش آمد میگفت

مادرم  

خواهرم

خانواده سعید

دوستام

بقیه فامیلها

کلی گل برام آوده بودن و غرق در گل شده بودم

همه بودن       همه

اما بابام ؟

بابای خوبمو نمیدیدم

دور و بر خودمو نگاهی کردم بابا نبود

یعنی همه اینقدر دوره ام کرده بودند که اصلا نمی تونستم ببینم

بلند گفتم مامان ؟: ....... بابا. !  .. بابام کو ؟

مامان که گویا یهو از خواب پریده بود گفت همینجا

همینجاست و راه را باز کرد و بابا را نشونم داد

بابا را دیدم

اونور بود تنها

دیدمش ....اما  رو ویلچر    و ماسک اکسیژن  به دهان

کپسول کوچک اکسیژن کنارش به صندلی بسته شده بود و

اشک تو چشماش حلقه زده بود

بابای خوبم .........بابای مهربونم ...بابای پهلوونم چرا اینطوری ؟ ؟ ؟ ؟

بابا من که میرفتم  تو این شکلی نبودی !

بابا کلاهی به سر داشت و همه موهای سرو صورتش ریخته بود

این اواخر که باهاش تلفنی صحبت می کردم کم حرف میزد در حد چند جمله

متوجه بودم که ریه هاش مجال زیاد حرف زدن را نمی دن

اما نمی دونستم تا این حد حالش بده

جلوی ویلچرش زانو زدم دستاشو بوسیدم

زانو هاشو بوسیدم گریه نمیذاشت خوب ببینم ولی  فهمیدم که

بابا هم داره گریه می کنه

همه جمع شدن   با اصرار بقیه و کمک ثمانه تونستم سر پا بایستم و راه بیافتم

در حالی که گریه نفسم را بریده بود

استقبال باشکوهی بود ولی

بابا حالش خیلی بد بود  اما باز هم با وجود اون حال بد

اومده بود استقبالم

از روزی که رسیدم ایران همه سعی در خوشحال نگه داشتن من با مراسم ها و مهمانی ها دارن

اما من!  ته قلبم ،  غم بزرگی داره وجودمو می سوزونه  

از روزی که اومدم بیشتر سعی میکنم با بابا باشم . با ویلچر میبرمش بیرون

براش حرف می زنم

براش خاطره می گم

براش می خندم !         الکی می خندم

اما وقتی پشت سرش دارم چرخشو هل میدم . بی اختیار گریه می کنم

نگاهش که می کنم از بابای دلاورم چیزی جز پوست و استخوان چیزی باقی نمانده

و قلبی طلائی  که

هنوز توش عشق موج می زنه 

نمیتونه خوب صحبت کنه در حد چند کلمه

یه روز که سوار ماشنم کردم ببرمش پارک

وقتی دستم  را روی دنده  با دستش گرفت و نوازش کرد

در حالی که سرشو به پشتی ماشین تکیه داده بود و با چشمانی نیمه باز نگاهم میکرد

باز احساس می کردم من همون ترانه کوچیکم ترانه ۷ ساله و بابام همون مرد چهارشانه مهربون

 با همان برق چشم عاشقانه ای که همیشه داشت.    نگاهم میکرد.

دوستان عزیزم

همراهان و یاران روزهای غریبی ام

اگر این مطالب را نوشتم قصد ناراحت کردنتان را نداشتم

فقط مختصری شرح یک ماه و نیم گذشته را نوشتم

تا بدانید چرا در این مدت نتوانستم آپ کنم

التماس دعا    ترانه     ۱۴ بهمن ماه ۱۳۸۶   تبریز - ایران

 

  نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 14:53  توسط ترانه   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM