امروز ۳۰ ام ماه نوامبر
تو آپارتمانم نشستم .رگبار بارون میزنه تو شیشه پنجره ![]()
پینار تودانشگاهه هنوز نیومده
یک ساعت پیش نشسته بودم پشت پنجره
ودر حالی که داشتم زیبائی بارون را نگاه می کردم .![]()
یاد روزهای اولی افتادم که رسیده بودم اینجا ![]()
از کشورم هزاران کیلومتر دور بودم وتنهای تنها ![]()
دلم گرفته بود و مثل بچه کوچولوها گریه می کردم
نمی دونستم این مدت را چطور تو یک کشور غریب و دور دوام میارم
اصلا می تونم یا نه ؟![]()
اونروز هم مثل همین امروز رگبار میبارید![]()
طفلی پینار همش سعی می کرد آرومم کنه ![]()
آره چیزی حدود دو سال شد
و داره تموم میشه تو یک چشم به هم زدن تموم شد ![]()
از زاویه دیگری که نگاه بکنم دوسال برام صد سال طول کشید
حالا دیگه تموم شد ![]()
دارم تصویه حساب می کنم و اگه خدا بخواد شب یلدا ایران هستم ![]()
تازه ![]()
عزیزم این هفته میاد مادرید
که به قول معروف اینجا جمع و جورکنیم و برگردیم
ایران که رسیدم وای خدا ![]()
نمی تونم تجسم کنم
چه حالیییییییییییییییی ام .
از خوشحالی
![]()
دلم میلرررررررزه
وقته یادم میافته دارم برمیگردم به آغوش وطن و خانواده ام ![]()
التماس دعا ![]()
ترانه ![]()
آخرین روز نوامر ۲۰۰۷ - مادرید - اسپانیا ![]()
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|