تبليغاتX
غریبانه
 
 
 

ساعت  سه یاسه و نيم بامداد جمعه بود ديگه نونستم بخوابم

 

بلند شدم رفتم پائين يكي دو روز بود كه بابا حالش بهتر شده 

 

مي تونه حرف بزنه

 

با خودم گفتم برم سري به بابا بزنم

 

آرام كه در اطاقشو باز كردم سرشو برگردوند و نگاه كرد به در 

 

بيدار بود

 

گفتم  : بابا ؟ بازم كه بيداري سعي كن بخوابي

 

بدنت به استراحت نياز داره

 

با چشماش ازم خواست كه برم بشينم كنارش 

 

دستمو گرفت تو دستاي مهربونش

 

يادمه از وقتي بچه بودم

 

بابا هميشه با پشت دستاش صورتمو نوازش مي كرد .

 

دستشو گذاشتم رو صورتم

 

بهم لبخند زد .

 

ماسك اكسيژن را از صورتش كشيد آرام مي تونست حرف بزنه

 

و مشكل با تنفس سنگین 

 

سعي مي كردم من بيشتر صحبت كم

 

با هر كلمه اي كه مي گفت ادامه صحبتش مشكل تر مي شد

 

نمي تونستم تحمل كنم

 

كه حاج بهروز پهلوون که زمانی حریف یه لشگر بود

 

ديگه قدرت نداره حتي حرف بزنه

 

به زور جلو گريه مو گرفته بودم

 

گفتم بابائي : ترانه قربونت بره

 

ديگه حرف نزن

 

تنفست دچار مشكل ميشه

 

بخواب فردا حرف مي زنيم

 

ولي خيلي اصرار داشت 

 

گفت شايد ديگه فرصتي براي حرف زدن باشه

 

ديگه نتونستم خودمو كنتزل كنم بغضم ترميد

 

باباي گلم باباي مهربونم چرا اين حرفو مي زني

 

اگه نباشي من اين دنيا رو نمي خوام من همه چيزو با تو مي خوام كنار تو مي خوام

 

بابا نگو كه ديگه فرصتي نيست.

 

دم دماي اذان بود نفسش بالا نمي اومد

 

اكسيژن رو گذاشتم دهنش كشيد انداخت پائين 

 

شنيدم كه گفت:

 

اي دوست قبولم كن و جانم بستان

 

لباش داشت تكون مي خورد

 

ديگه نمي فهميدم چي ميگه داشت !

 

تشهد ميگفت ؟ ؟

 

حرف میزد ؟ 

 

نجوا میکرد ؟ ؟  

 

نفس عميقي كشيد

 

دستش  تو مشتم شل شد  

 

بي صدا شد . مثل اینکه خوابید

 

آره خوابید

 

حاج بهروز اسدي   به نداي معشوق لبيك گفت 

 

به ديار دوست شتافت 

 

حاجي شهادتت مبارك

 

همين چند دقيقه پيش بود

 

كه گفت  آقا مهدي داره صداش مي كنه

 

مرتضي منتظرشه

 

سيد رضا داره نگاه ميكنه

 

حالا من بودم و خلوتي كه پيكر بي جان حاج بهروز اسدي

 

با دست سردي روي گونه ام كه داشتم با آب اشكم گرمش ميكردم

 

نمي تونستم فرياد بزنم ثمانه مامان : بيائيد بابا  رفت

 

مي خواستم باهاش تنها باشم و بازم حرف بزنم بازم حرف بزنه

 

اما صداش خاموش بود باور نمي كردم  انگار خوابيده بود

 

تا صبح كنارش نشستم 

 

هر چي تونستم باهاش نجوا كردم  و گريه كردم لباساش كه مثل هميشه

 

سفيد بود و تميز را مرتب كردم

 

محاسنشو شانه زدم 

 

صبح شد خورشيد بيرون اومد

 

و مامان در اطاق رو باز كرد و اومد تو

 

و

 

ترانه بي صدا شد

 

صور عزا به پا شد

 

دوباره از بين ما

 

يكي خود خودا شد

ترانه     ۲۴/۰۲/۸۷    ایران - تبریز

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:30  توسط ترانه   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM