تبليغاتX
غریبانه
 
 

 

اسپانيا باشهرت  مردان ماتادور .

 

با زنهائي كه با پاشنه هاي كفششان روي سن موزيك مي نوازند

 

و مي رقصند

 

با قصرهاي با شكوه تاريخي

 

با آسماني باراني كه چند روز است مدام مي بارد

 

با تابستان گرم و پاركهاي سر سبزش

 

با نوازنده هاي دوره گرد و سنگ فرشهاي درشتش

 

فردا براي برايم تمام میشود

 

وقتي اين وبلاگ را درست مي كردم .

 

اوائل روزهائي بود تازه رسيده بودم

 

فكر مي كردم اينجا آنقدر غريب و تنها خواهم بود

 

كه فرصت زياد براي نوشتن خاطرات خواهم داشت

 

اما اي دل غافل

 

روزهاي پركار و شلوغ و كلاس هاي پشت سر هم

 

چنان امانم را  بريد كه شبها جنازه ام را روي تخت خوابم می انداختم 

 

به هر حال هيچ جا وطن نميشود .

 

روزي كه برسم تبريز آستانه خانه مان را خواهم پوسيد .

 

چه شب و روزهائي داشتم اينجا

 

روزي حتما خاطره هامو مي نويسم

 

روزهاي پر خنده و شبهاي هق هق گريه

 

الان عزيزم سعيدم اينجاست

 

يك هفته است كه اومده كمك كنه جمع و جور كنيم برگرديم .

 

راستشو بخواي كمي به اينجا عادت كرده بودم

 

ني دونم چي بشه وقتي برگردم ايران شايد دلم برا اينجاتنگ بشه

 

شايد هم ……اصلا بگذريم

 

به برگشتنم فكر مي كنم

 

به لحظه اي كه تو فرودگاه ايران پامو رو زمين مي ذارم

 

لحظه اي كه باباي خوبمو مي بينم و بغلش ميكنم

 

آه…………

 

چقدر دلم براش تنگ شده .

 

چقدر دلم مي خواد سرمو بگيره تو سينه اش

 

من براش هاي هاي گريه كنم

 

ثمانه خوشگلم خواهر گل و نازم

 

دو ساله كه درست و حسابي باهاش حرف نزدم .

 

دلتنگ شبهائي هستم كه تا دير وقت باهاش حرف مي زديم .

 

و مامان  با صداي اعتراضي مي اومد كه دخترا بسه ديگه فردائي هم هست

 

بخوابين فردا ادامه مي دين

 

سعيد ميگه يه خونه خوشگل برام گرفته

 

و تو طراحي داخلي اش سنگ تمام گذاشته .

 

اما من دلم براي حياط خونه بابام و بالكن اطاقم بيشتر تاپ تاپ ميكنه

 

اين آخرين آپم از اسپانياست 

 

همه بار وبنديلو جمع كرديم

 

و فردا عصر ساعت ۱۷.۰۰ به وقت مادريد از اينجا مي پريم دوبي

 

و صبح فرداش از دوبي به تهران وبعد تبريز

 

ايران كه رسيدم آپ مي كنم .

 

با تمام وجودم از تمام دوستاني كه تو اين دوران غرييبي با من و همراهم بودن و همدل و همدردم شدن صميمانه تشكر مي كنم شايد به هيچ شكل ممكن نتونم محبت هاتونو جبران كنم و لي اميدوارم روزي برسه كه بتونم جواب جزئي از محبتهاتونو بدم

 

تا آپي ديگر از شهر زيبايم تبريز بدرود  .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

التماس دعا

 

ترانه  ۱۶دسامبر ۲۰۰۷  مادريد اسپانيا

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 10:41  توسط ترانه   | 
 

امروز ۳۰ ام ماه نوامبر

تو آپارتمانم نشستم .رگبار بارون میزنه تو شیشه پنجره

پینار تودانشگاهه هنوز نیومده

یک ساعت پیش نشسته بودم پشت پنجره

ودر حالی که داشتم زیبائی  بارون را نگاه می کردم .

یاد روزهای اولی افتادم که رسیده بودم اینجا

از کشورم هزاران کیلومتر دور بودم وتنهای تنها

دلم گرفته بود و مثل بچه کوچولوها گریه می کردم

نمی دونستم این مدت را چطور تو یک کشور غریب و دور دوام میارم

اصلا می تونم یا نه ؟

اونروز هم مثل همین امروز رگبار میبارید

طفلی پینار همش سعی می کرد آرومم کنه

آره چیزی حدود دو سال شد

و داره تموم میشه تو یک چشم به هم زدن تموم شد

از زاویه دیگری که نگاه بکنم دوسال برام صد سال طول کشید

حالا دیگه تموم شد

دارم تصویه حساب می کنم و اگه خدا بخواد شب یلدا ایران هستم

تازه

عزیزم این هفته میاد مادرید که به قول معروف اینجا جمع و جورکنیم و برگردیم

ایران که رسیدم  وای خدا

نمی تونم تجسم کنم

چه حالیییییییییییییییی ام .

از خوشحالی

                                 دلم میلرررررررزه

وقته یادم میافته دارم برمیگردم به آغوش وطن و خانواده ام

 

التماس دعا

ترانه

آخرین روز نوامر ۲۰۰۷   - مادرید - اسپانیا

 

 

  نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 14:26  توسط ترانه   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM