تبليغاتX
غریبانه
 
 
 

سال نو همه مبارک

تبریک به همه

دوستان گل من :

از اینکه سال ۸۵ را در کنارم بودید و با پیامهایتان و وبلاگهایتان همراهی ام کردید

از همه تان تشکر می کنم

 وآرزو دارم سال جدید . برای همه تان سر شار از سلامت و سعادت و دلخوشی و موفقیت و شادکامی و خوشبختی باشد .

چند ساعت بیشتر به تحویل سال ۱۳۸۶ نمانده و امسال   ۱۳۸۵  با تمام  خوبیها و بدی هایش دارد کوله بارش را جمع می کند که برود

او می رود

 برای همیشه و هرگز باز نخواهد گشت

و از لحظه هایش فقط خاطره ها را در یادها باقی خواهد گذاشت .

بیائید این چند ساعت آخر سال را مثل یک فیلم سریعا در ذهنمان مرور کنیم

ببینیم :

که بودیم . . . .  .چه بودیم

         چه کردیم

                چه شد

                و  چه می خواستیم

سالی که گذشت ، 

برایمان چه داشت؟   این ۳۶۵ روز ۶ ساعت چه تحفه ای برایمان داشت

چه کشتیم

و

چه برداشتیم

با سالهای قبل چقدر فاصله داشت   

خوب  بود  ،     بد بود    ،  

یا شاید هم اصلا فرقی نداشت

چقدر به انسانیت نزدیک شده ایم و یا فاصله گرفته ایم

.

.

.

فکر کنیم  ،   فکر کنیم   ،   فکر کنیم   

برای  سال جدید بیاندیشیم که پر بار تراز امسال باشد

...

..

.

خب :

از این موعظه که بگذریم . باید بگم :

بابام و مامانم و ثمانه جان  دیشب رسیدند اینجا

با سعیدم که هفته پیش آمده بود باهم رفتیم فرودگاه  پیشوازشان

وقتی اومدن و دیدمشان .

اولین چیزی که توجهم را جلب کرد  لاغرتر  ونحیف تر شدن بابام بود

آخه بابای بیچاره ام تازه عمل شده و تحت درمانه

ولی با دیدن مامان و ثمانه  پریدم بغلشون کردم و

منم که  اشکم  تو آستینمه  از ذوق زدم زیر گریه

یکی از بهترین لحظات عمرم بود

خانه که رسیدیم .

پینار در خانه بود

مامان و ثمانه که همیشه از پینار می پرسیدند 

و خیلی مشتاق دیدار هم بودند     باهم آشنا شدند

پینار از ثمانه خیلی خوشش اومده بود

 و هی می گفت : خواهرت مثل  هلو نازه و لطیفه

منم  نمی دونم چرا نا خود آگاه فخر می کردم    

خب دیگه هر چی باشه خوا ا ا ا ا اهرمه و وقتی ازش تعریف می کنن آدم خوشش میاد

الان هم بابا و سعید رفتن بیرون 

 ثمانه و مامان هم گرم صحبت با پینار هستند

و

طبق عادت خانمهای ایرانی مامان  حس حلاجی اش عود کرده

و داره سوراخ سمبه های زندگی پینار را زیر و رو می کنه

 ..  چند تا خواهرین ....چند برادر ... بابات چیکاره است ... مامانت کیه ... و .. ...و...

منم فرصت گیر آوردم بیام آپ کنم آخه شاید تا چند روز دیگه فرصت نکنم

دوباره می گم سال نو همه مبارک

التماس دعا

ترانه      ۲۰ مارس ۲۰۰۷   - آخرین روز سال ۱۳۸۵ شمسی  -  مادرید ـ اسپانیا .

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 11:20  توسط ترانه   | 
 

بابام داره میاد

بابای پهلوونم داره میاد

بابائی خودم ،  که از پهلوونی رسم و مرام را نشان دارد

نه بازو  ،  نه سینه و کتف پهن

سالهای بیماری تمام اندام سترگش را ذوب کرده

مثل آهنی که در کوره آب شده است

اما بازهم یک پهلوونه ،  

چه اون زمانی که در جبهه با یک کارد، میدان مین و تله انفجاری خنثی می کرد

چه زمانی که در دانشگاه تدریس می کرد و به جوانان می آموخت. . . . ..

چه زمانی که یک دیپلمات بود

و  وسط گرگهای  بیگانه باید منافع ایران و ایرانیان را حفظ می کرد

چه حالا که با اندام نحیفش شب ها با ماسک اکسیژن می خوابد 

امروز که تموم بشه می مونه ۳ روز که برسن پیشم

پس فردا می رن دوبی و بعدش هم اینجا

حسابی آب جارو کردم

خونه را آماده کردم برای مهمانان عزیزم

عزیز ترین هایم در دنیا

  التماس دعا      ترانه       عصر بارانی مادرید    ساعت ۰۷.۰۰   

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 19:9  توسط ترانه   | 

سلام  می خوام امروز اینجوری سلام کنم .

آخه شارژ شارژم 

عزیزم شنبه میاد اینجا . بلیط هم گرفته

حال بابا هم خوبه 

دیشب کلی باهم حرف زدیم

از صداش فهمیدم که دروغ نمیگه و واقعا خوبه

قراره قبل از عید اینجا باشن .

پس باید حسابی بهشون برسم

به قول سعیدم ٬   الان دیگه خانومی شدم و باید راه و رسم مهمانداری را بدونم

می خوام  براشون سفره هفت سینی بچینم    مممممم   محشر

آخه میدونیم مامانم خیلی به اینجور چیزا خوشه

مامان و بابا و ثمانه  ۱۵ مارس میان  که میشه همون ۲۸ اسفند  .

از خوشحالی دارم پر در میارم .

گفتم بیام تو وبلاگم بنویسم و  همه شما دوستای گلم را که دوستم دارید

را

شاد کنم

راستی : بیتا جان نگفتی آخرش چی شد و موضوع سفر کاریتان چی شد ؟

بهار جان : از شما هم خواسته بودم یه چیزائی بنویسین بذارید توی ایمیلم

چرا خبری نشد ؟

و  بقیه دوستای ماهم  .

حتما با من در ارتباط باشید .

 باور کنید به همتون احتیاج دارم  و دوستتون دارم

تا روزی دیگه و آپی دیگه  

 

  نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 15:52  توسط ترانه   | 
سلام

 دیشب با پینار داشتیم فیلم نگاه می کردیم

و تازه بعد از اونهم نشستیم کلی باهم حرف زدیم و بعدش هم

هوس یک شطرنج کردیم جاتون خالی خیلی چسبید

ساعت  حدود دو ونیم نصف شب رفتیم که بخوابیم ...

تازه  من یادم    افتاد  که صبح ساعت ۸.۰۰ کلاس دارم با بوف

( بوف یکی از استادام هستش که قیافه اش بیچاره مثل جغده ضمنا خیلی هم تند خو هستش و عبوس و  من اسمشو گذاشتم بوف )

کله صبح  با چه مصیبتی از خواب بیدار شدم

و زدم بیرون دانشگاه که رسیدم

خبر دادن استاد کلاس های امروزرا کنسل کرده و نمی آد .

می دونین چیه ؟ /  برا این سوختم که صبح خوابم رو حروم کردم الان هم از دانشکده تازه رسیدم

چون چند روزه فرصت آپ نداشتم گفتم بیام وبلاگو تازه ترش کنم .

خلاصه  جونم براتون بگه ؟ چی بگم از کجا بگم   

آها یادم اومد :  من امسال نمی تونم عید بیام ایران   این که بده 

آخه کلاس دارم و با کلی مصیبت فقط تونستم سه روز وقت جور کنم که اونم نمی صرفه برم ایران

 ولی

خوبیش اینجاست که

از سعید حونم و مامان بابا و ثمانه خواهش کردم امسال عید اونها بیان اینجا

خدا کنه بیان  

ثمانه و مامان که از خداشونه چون از وقتی من اومدم مادرید نتونستن بیان و خیلی دلشون می خواد بیان ولی بابا  

بابا میگه اگه حالش خوب بشه میاد    

آخه طفلی بابایی مهربونم تازه عمل شده و تحت مراقبته البته خیلی بهتره ها  خیلی

ولی فکر کنم تا 20 روز دیگه حالش بهتر تربشه و بتونه سفر کنه

تازه : سعید نازنینم هم گفته اگه بابا قبول کنه 

خودش چند روز زود تر میاد

و اینجا توی یک کلینیک تخصصی ریه مقدمات را آماده میکنه

که بابا تمام روزهائی که اینجاست مشکلی براش بیش نیاد تحت مراقبت باشه

قربون سعید جون ماهم برم که چقدر مهربونه

خدا ؟      خدا جون ؟   به خاطر خانواده خوبی که بهم دادی ازت ممنونم

بعدش هم که !  هیچی دیگه همینها

گفتم سعیدم دلم حواشو کرد فکر کنم ایران الان ظهر باشه . برم یه زنگی بهش بزنم

قربونتون ترانه :  27 فوریه 2007    _ 11:30  صبح      مادرید - اسپانیا   

التماس دعا

  نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 11:25  توسط ترانه   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM