۱۰ روز پیش
حدودای نصف شب بود
رفتم پائین ، پشت در اتاق بابا که رسیدم صدای بابا را شنیدم
داشت با یکی حرف می زد
خیلی آروم آروم
نمی شد فهمید چی داره میگه ولی حرف میزد
آرام صدای گریه هم می آمد
ترسیدم ِ ، صدای بابا بود داشت گریه می کرد داشت حرف میزد
بابای من
همان مردی عظیم که ... با روح بزرگ
همان که دوستانش بنام آدم آهنی می خوانندش(بخاطر اندام پر از ترکش های ریز و درشت )
پدرم همان مردی که دوشا دوش آقا مهدی جنگیده ،
با شهید همت پا بپا بود
با علی آقا تجلائی طراح خط شکن بود
پدرم همان مردی که جوانی اش در فکه و دو کوهه و بستان و جزیره مجنون و
طلائیه گذشته
پدرم همان دریا دلی که بارها و بارها تن عزیزش را سپر تیر و ترکش های بعثی ها کرد
در جزیره مجنون تمام پشتش ،
لانه ترکش خمپاره هائی شد که هنوز هم خیلی از آنها را یادگار دارد
در طلائیه شانه استواری که مرا در کودکی برآن می نشاند هدف گلوله دشمن شد
در جزیره مجنون زخم کاری برداشت
در خیبر تا دم شهادت رفت وآمد
در بدر سینه اش سوخت
و
سر انجام در حلبچه شیمیائی شد
همان مرد با همان قدرت
حالا
چرا گریه می کنه ؟ ؟ ؟
عجیب کنجکاوی ناآشنائی وجودم را گرفت
آرام در اتاقش را باز کردم و
الله و اکبر
بابام داشت نماز شب می خواند
پدرم داشت برا خداش گریه می کرد
ومن دختر اون
ناز و اروم خوابیده بودم
از خودم بدم اومد ![]()
بابا وقتی سن من بود تو جبهه کجامی خوابید و
من دخترش کجا
اون چیکار کرده تو جوونی و من چی ؟
ترانه ازت متنفرم ![]()
ازت بدم می آد
ترانه
نتونستم وایستم رفتم تو اتاقم
پشت در اتاق همه گذشته ها از ذهنم عبور کرد
همه دوران کودکی تا همین چند سال پیش
که با بابا دوتائی مون عید رفته بودیم جنوب مناطق جنگی
یادمه بابا پر از خاطره بود از هروجب به وجب شلمچه
بابا غرق غروب شلمچه و من . . . . . . . . . .
حال عجیبی داشت
ازش سوال کردم و خوب یادمه بهم چی گفت
گفت
در ره منزل لیلی که خطر ها است در آن
شرط اول قدم آنست که مجنون باشی
خدا : ؟ جبهه با بابام چیکار کرده
بابای نازم چی داده چی ستانده
خودش که می گه توی این معامله برنده است
پریشب،دوشب پیش باز رفتم پائین اما بابا تو اتاقش نبود
سجاده و مهر تسبیح روی زمین بود و اما بابا ؟ ؟ ؟
همه جا دنبالش گشتم
می دونین کجا بود
میدونین ؟ ؟ ؟ ؟
شوکه نشدم اما
می دونین چقدر دلم به درد اومد
می دونین ؟ جگرم سوخت
بابا تو گلخانه اونور حیاط بیخ گوش گلدونا یه پتو دورش پیچیده بود و
داشت از سرفه سیاه می شد که از اثرات شیمیائی بودن ریه هاشه
قربونت برم بابا جون
رفتی اونجا سرفه می کنی که کسی نفهمه
که نکنه ما بفهمیم و ناراحت بشیم
که نکنه با صدای سرفه اش مامان از خواب بپره
یا ثمانه بد خواب بشه
بابایی چه دلی داری تو ؟ !
چرا اینقدر فداکار ؟ !
خودمو که رسوندم بالا سرش
کبود شده بود
نفسش داشت بند می اومد
و
همه دست و روش خون بود که با سرفه بالا می اومد
گریه امان نمیداد کاری بکنم
فقط تونستم دادبزنم
مامان بدو که بابام داره از دست میره
مامان بیا بابا حالش بده
مامان این بابایه منه که داره درد می کشه و چیزی نمیگه
این باباه منه که اومده این گوشه خلوت درداشو تنها تنها تحمل کنه
بابای گلم بابای مهربونم بابای شیر دلم بابای خوبم
کاش من جای تو اینطوری شده بودم
کاش می تونستم ریه هامو بیرون بیارم بدم بابا باهاش نفس بکشه
همه اومدن و فوری رسوندیم بیمارستان
اون شب ماند و صبحش بااولین پرواز اومدیم تهران
دو روزه که نخوابیدم و بالا سر بابا بودم تا یک ساعت پیش که به هوش اومد
بهم لبخند زد
زیباترین تصویری که می توانستم تجسم کنم همان لبخندی بود که ساعتی پیش بابا بهم زد
ازم خواست برم استراحت کنم
نمی خواستم برم
اما مجبورم کرد
از بیمارستان که اومدم بیرون چشمم افتاد به یک کافی نت
گفتم بیام اینجا یک ساعتی با اینترنت ، باوبلاگم دلم را خالی کنم
شاید وقتی بر می گردم خواب باشه
اگه دلتونو درد آوردم
اگه ناراحتتون کردم
منو ببخشین
باور کنین دلم پر بود خیلی پر بود
باید اینها رو می نوشتم و کمی سبک تر می شدم
وگرنه داشتم میترکیدم
ازهم التماس دعا دارم
ترانه ۲۱ دی ماه ۱۳۸۵ تهران
شیعیان
عید بزرگ ولایت مولی الموحدین
عید امامت
بر شما مبارک باد
![]()
سال پیش عید غدیر خم من تازه از ایران خارج شده بودم
بابا پیشم بود هنوز توی هتل بودیم و مسئله مسکنم کامل حل نشده بود
توی هتل ، شب ،
بابا داشت نماز می خوند و من پشت سرش
نماز که تموم شد بابا دعائی خوند و برگشت تو صورتم نگاه گرمی کرد و گفت
دخترم فردا عید سیدها است
میدانستم
و
میدانستم دقیقا منظورش چیست
یادم آورد که سعید من هم سید است و فردا متعلق به ایشان
مهربانانه نگاهم کرد با عشق و ایمان
ضربانم داشت تند تر می شد . قلبم داشت از جا کنده می شد
چند دقیقه ای تو صورتم نگاه کرد
نمی تونستم نگاهش کنم ، سرم رو انداخته بودم پائین
با همان چادر سفید نماز داخل سجاده ام میخکوب شده بودم
بابا بلند شد رفت
زیر چشمی نگاهش کردم رفت تلفنش را برداشت وشماره گرفت
می تونستم حدس بزنم شماره کی رو می میگیره
آره می دونستم
داشت شماره سعیدم را می گرفت
اون موقع من و سعید هنوز ازدواج نکرده بودیم
بابا با سعید حرف زد و بهش تبریک گفت
قند تو دلم آب می شد کاش منم می تونستم حرف بزنم و تبریک بگم![]()
که بابا تلفن را آورد
مثلاینکه از ته دلم با خبر بود
بابائی چه دلی داری تو ........
پشت تلفن به سعید گفت :
ترانه می خواد خودش بهت تبریک بگه و گوشی را داد دستم
دستم می لرزید هم از شوق شنیدن صدای عزیزم و هم از خجالت
چند کلمه مختصر با سعید حرف زدم و تبریک و قطع
و آرامشی عظیم درون دلم
.
.
.
هنوز دو زانو روی سجاده ام بودم با چادر نمازم
بابا پشت پنجره بود
قربون بابای خوبم برم
بابا خیلی مهربونه
بابای من مرد مذهبی هستش
اما خشکه متعصب نیست ![]()
میدانست من وسعیدم چقدر عاشق همیم
و چقدر کمکمان میکرد و بهانه های مختلف و غیر مستقیم
اسبابی فراهم می کرد که من و سعید
باشد چند لحظه کوتاه
همدیگر را ببینیم یا حرف بزنیم ![]()
بابا عاشق سعید بود و هست
وخدا را شکر می کنم که چنین سعادتی نسیب من شده است
که عزیزترین کسانم در دنیا اینقدر به هم علاقه دارند
حالا ۳۵۵ روز از آن روز می گذرد و امسال به لطف خدا عید غدیر خم
در کنار سعید هستم
حلال
و همسر![]()
![]()
و باز خدا را شکر که این اولین عید سعید ، در کنارش هستم ![]()
التماس دعا
ترانه
تبریز
سلام به همه![]()
آخیش بالاخره فرصتی گیر آوردم بشنینم پشت کامپیوتر ![]()
از روزی رسیدم ایران اکثرا دعوت بودم البته بیشتر دور وبر فامیلای همسرم
و اوقاتی هم اگه فراغتی پیش می اومد با همسرم گلم بودم![]()
چقدر آرامبخشه ![]()
اصلا دوست ندارم فکر کنم که بیست روز دیگه این .......تموم میشه و باید برگردم مادرید
اصلا دوست ندارم برم ![]()
وای مثل اون روزا بازم با ثمانه شبا تا دیر وقت می شینینم و حرف و حرف و حرررررررف![]()
تا بازم مامان در اتاقو می زنه ![]()
:دخترا شما نمی خوائین بخوابین
حرفای شما دوتا خواهر تمومی نداره ![]()
وقتی هنوز نرفته بودم
سال پیش من و ثمانه اونقدر حرف داشتیم که شب ها تا ۱.۵ - ۲ بیدار می موندیم![]()
چه برسه به حالا که بعد کلی دوری فقط یک ماه اومدم ![]()
چقدر زیباست ![]()
![]()
خانواده چقدر خوبه و عجب نعمت بزرگیه ![]()
کاش همه همیشه پیش خانواده هاشون باشن![]()
صبحا هم با اجازه تلافی مادرید رو در میارم و تا ۱۰ می خوابم ![]()
...
می خوام تا اینجام حداکثر بهره را از تعطیلات ببرم![]()
البته سرما اینجا خیلی شدید تر از مادریده ![]()
اگه سرما امان بده بیشتر خوش می گذره
برای همتون آرزوی نهایت خوشی و خرمی و شادابی دارم ![]()
خواهر کوچیک شما : ترانه
تبریز ![]()
![]()
![]()
سلام همه دوستای خوبم
سلام سانآی خوبم
سلام بیتا جان با خوشگلای دوقولوچطوری؟![]()
سلام خاطره
سلام داداش مصطفی![]()
سلام مریم
سلام بهار جان
سلام نازیلا
سلام ساوالان![]()
سلام هستی گلم و سلام به همه
سرانجام .............سلام تبریز خوشگل من ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من ۲ دی ماه شنبه گذشته رسیدم تبریز ![]()
وای چه حس و حالی داشتم ![]()
عزیزم برای پیشوازم آمده بود
. همون که اضطراب داشتم وقتی می رسم ایران
اون نتونه برسه
اما بود خودشو رسونده بود وای ترانه قربونش بره ![]()
![]()
همه بودن
بابا
مامان
ثمانه
بابا و مامان سعید
یک هفته گذشته خیلی خوش گذشت
مخصوصا که بین ما تبریزیها رسمه شب یلدا از طرف خانواده داماد برای عروس
چله ای میاد
ناسلامتی منم تازه عروسم و این اولین یلدا بعد از عروسیمونه
درسته من شب یلدا ایران نبودم ولی خوب دوروز بعدش رسیدم
و اونها هم کادوهای شب یلدا رو برام یه روز بعد آوردن و
خلاصه
شب یلدای دیگه ای شب سوم دی برام گرفتند![]()
از روزیکه اومدم کمتر خانه خودمام بودم یا همش مهمون بودیم .![]()
یا با سعید .![]()
حالا هم جمعه است و عصر
شب خانه خاله سعید مهمونیم
همینقدر فرصت کردم که بیام و آپ کنم و خبر رسیدنمو بدم
در اولین فرصت باز می گردم
همتونو دوست دارم![]()
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|