تبليغاتX
غریبانه
 
 
 

چند روزه حال و هوای  سعیدم خیلی ابریه

فکر می کنه من نمی فهمم .

فکر می کنه چون دورم و از پشت تلفن حرف می زنیم نمی فهمم

اما من از لحن صداش می دونم که بغضی سیاه    آسمون دلشو ابری کرده

بهم نگفتی یادت باشه .

یکی طلبت

چیزی برای آپ ندارم اومدم که خالی از عریضه نباشم

یلدا ؟ خاطره ؟ هستی جان ؟ حدیثه ؟ مریم ؟چرا نیستین شما ؟

آخ که تنهام

پینار رفته ترکیه من تنها موندم تاآخر هفته هم بر نمی گرده

راسش شبها کمی می ترسم

در آپارتمان رو چهار میخ قفل می کنم و شبها بازم ترس ورم می داره

خدا رو شکر ساختمانی که توش هستم خیلی امنه ولی خوب دیگه

خودتون می دونین آدم توی غربت باشه تنهام باشه وای  چه میشه

سعی میکنم بیشتر توی دانشگاه باشم تا خونه

ولی خوب شبها که باید بیام خونه بخوابم

حالا میفهمم پینار برام چه نعمتی بود و من نمی دونستم

خدا جون پینار زود برگرده  قول می دم قدرشو بدونم

آخ خدا این دختر چقدر ماهه فدات بشم الهی زود برگرده پینار

صبح داشتم با ثمانه حرف می زدم

حال بابا خوبه شکر خدا

مامان هم همینطور

اما یه خبر بد هم بهم داد که عصبانیم کرد

دختره توی پارکینگ خونه وقتی داشته ماشین خودشو از در می آورد

زده گلگیر عقب ماشینمو له کرده

ای ثمانهء  ناقلا:  ماشین ناز زبون بستمو بی صاحاب دیده زور گوئی کرده

حیف اون ۲۰۶ نازم نیست خراب بشه

حالا مدتیه داره گوشه پارکینگ خاک می خوره نباید به حساب متروکه بودن گذاشت

درسته من اینجا یکی مدل بالاترشو دارم (۲۰۷ ) 

اما باز هم همون ۲۰۶ رو بیشتر دوست دارم

  آی شیطونا ایران که بیام  حق وحساب همتونو می ذارم کف دستتون

راستی ایران که رسیدم حتما باهاش چند تا لایی می کشم

که ببینین یک  شیر همیشه یه شیره چه خوابیده گوشه پارکینگ چه توی اتوبان

دوستای گلم برا همتون هم قاقالی می خرم می آرم ایران اگر بهم زود زود سر بزنید

                                                                        

دوستتون دارم

              اینا رو هم میدم به دوستای وبلاگیم

                                   

                                                          یه دسته گل برای شما

 التماس دعا دارم

نماز هاتون هم یادتون نره  اول وقت بخونین

من و سعید را هم بین نماز هاتون دعا کنین

 التماس دعا     غروب جمعه         ترانه        مادرید - اسپانیا

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 16:32  توسط ترانه   | 
 

دوستای خوبم سلام

 

دیشب ساعت 10:15 به وقت مادرید سعید رفت

 

رفت و منو با یه دنیا دلتنگی تنها گذاشت

 

رفت و منو با دنیائی غربت تنها گذاشت

 

نمی دونم چطورباید تحمل کنم

 

توی این 10 – 12  روزی که سعید پیشم بود

 

 خیلی بد عادت شده بودم

 

خیلی بهش عادت کردم خیلی وابسته شدم

 

ولی خوب کاری نمیشه کرد اونم باید می رفت

 

آخه کلی کار داشت که نمی شد بیشتر از این بمونه

 

 

بازم شدم تنها

 

بازشدم ترانه غریب

 

چه زود گذشت

 

 

یک خبر خوش هم بدم

 

اگه جور بشه

 

شاید یکی دوهفته ای از اوخر دسامبر تا بعد از کریسمس

 

کلاسهام تعطیل باشه

 

که حتما می آم ایران

 

شاید شب یلدا هم ایران باشم

 

 

التماس دعا       پنجشنبه    ۰۸:۲۲  شب   مادرید     ترانه

 

  نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 20:22  توسط ترانه   | 
 

  امروز خیلی دلم گرفته

 

خیلی

 

دلم می خواست شاکی باشم

 

دلم می خواست دستمو بذارم بیخ گوشم و داد بزنم

 

ایهاالناس  من شاکیم

 

آهای خلق خدا من شاکیم

 

مردم من شاکیم

 

آخه به کی بگم 

 

با کی خلوت کنم و بگم که تو دل من

 

من که همه چیز تودنیا دارم

 

یه غم بزرگ 

 

 خیلی بزرگ باد کرده وداره منو می ترکونه

 

خدا ؟

 

          خدا ؟

                    چرا ؟ برا چی ؟

 

خداجونم توهم می گی من حق ندارم شکایت کنم

 

من نباید داد بزنم

 

من نباید عقده دلمو خالی کنم

 

من نباید ...

 

چون هربه چه خواستم رسیدم ؟

 

هرچی می خواستم بهم دادی ؟

 

راست می گی خدا جون

 

خیلی چیزا بهم دادی که خیلی ها عقده شو بدل دارن

 

خیلی ها دارن بهم غبطه می خورند

 

همیشه دست کردم توکیفم با چند بسته اسکناس بیرون اومده

 

بهترین ماشین رو داشتم

 

بهترین موقعیت شغلی روداشتم

 

بهترین ها را می پوشم  بهترین ها رومی خورم

 

با یک تلفن  بابا چند هزار یورور برام حواله می کنه

 

خداجون یادم نمی آد حسرت داشتن چیزی به دلم مونده باشه

 

هر لباسی که خوشم اومده زود خریدم

 

مرد ایده آلی که توی ذهنم تجسم می کردم رو سر راهم گذاشتی

 

و عاشقش شدم

 

عاشقم شد

 

به هم رسیدیم

 

مردی از طایفه طوفان ،   مثل نسیمی برایم بوی خوش اقاقیا را آورد

 

پس من همه چی دارم

 

همه چی دارم ؟ ؟ ؟

 

آره همه چی دارم

 

چیزی نیست که بخوام و نداشته باشم

 

از همه بزرگتر  خداجونم  تو رو دارم که مواظبمی

 

پس نباید شاکی باشم

 

اما

 

هستم

 

من شاکی هستم 

 

من چیزای دیگه هم  می خوام

 

خدای من :

 

         

                 اشکمو در آوردی

                                       حتما می گی عجبا ! ! !

 

این ترانه عجب ناشکره !

 

عجب ساز بد نوائی می زنه !

 

عجب این ترانه کفرانه نعمته ! 

 

ولی خدا تو که به من همه چی دادی

 

تو که اراده کردی هرچی که از دلم گذشته رو برام جور کردی

 

می خوام

 

من می خوام  :

 

نه خدا          نگو   نه

 

خداجونم نگو که دیگه حق ندارم بخوام

 

خودت گفتی :      ادعونی فاستجبکم

 

خودت گفتی بخوانید مرا  پس اجابت کنم شمارا

 

زیاد می خوام خدا ؟   ؟    ؟

 

آره زیاد می خوام

 

آخه تو خیلی بزرگی

 

آخه تو خدائی

 

خودت که می دونی :  از بزرگان  خرد طلبیدن حرام است

 

بزرگ هستی توئی  پس حق منه که ازت زیاد بخوام

 

خدا جون من می خوام غمی تو دل هستی جونم نباشه

 

من می خوام لیلی ...

 

من می خوام یلدا ...

 

من می خوام داداش مصطفی ...

 

من می خوام نازلی ...

 

من می خوام حال داداش کوچولوی پینار که لوسمی داره زود خوب بشه

 

خدا دلم می خواد دختر 7 ساله صمد آقا عقب مانده ذهنی نباشه

 

رضا زود سرو سامان بگیره  کار خوب پیدا کنه

 

خدا  

 

        خدا  

 

                 خدا    خدا    خدا

 

کاش هیچ  بابائی  شرمنده نمی شد

 

که نتونه برا دخترش عروسک

 

و برا پسرش  دوچرخه بخره

 

کاش اعظم خانوم به خاطر سیر کردن شکم چهار تا بچه و یه شوهر معتاد

 

صبح تا شب تو خونه های مردم کار نمی کرد

 

اون آقاهه آخر خیابون منجم یادته ؟   که نابینا بود و پسرش تو زندان

 

وباید زن و دو دختر و عروسشو نگه میداشت ؟

 

خدا چقدر درد تودلم هست ؟

 

که وقتی یادم می آد

 

از خودم  بدم میاد

 

کاش بابای من

 

بابای خودم

 

به جای این همه ثروت

 

              بدنش پر از ترکش خمپاره نبود

 

                          کاش بابای مهربونم      شیمیائی نبود

 

و مجبود نبود تا صبح ماسک اکسیژن به صورت بخوابه

 

کاش  می تونست :   یک بار

 

فقط یک بار

 

    نفس عمیق بکشه

 

            و دنبالش  چند ساعت سرفه نکنه

 

کاش یلدا . . .

 

کاش لیلی . . .

 

کاش

         کاش 

                  کاش 

 

   التماس دعا      ترانه           غروب  یکشنبه            مادرید - اسپانیا

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 21:22  توسط ترانه   | 

 

سلام به یلدا جونم

به خاطره خانوم

به هر دوتا مریم

به لیلی بی وفا

به هستی خانوم ناز مهربون

به داداش مصطفی  

حتی سالک پیر و همه و همه که باهم رفیقیم    

شاید اینترنتی  

اما خوب:

 خیلی گرم تر از کوچه محله ای

همونطور که می دونین با امروز یک هفته است که سعید جونم ( همسر تاج سرم ) اومده

سفر برای دیدن این نامزدش (بنده )

برای یکشنبه بلیط پروازبرگشت داشت 

ولی جاتون خالی

دیشب اونقدر گریه کردم اونقدر گریه کردم که قبول کرد بلیطشو کنسل کنه

و چند روز بیشتر بمونه پیشم

البته منم به سعید حق می دم آخه بنده خدا ایران کلی کار و گرفتاری  برا خودش داره

نمی شه که بیاد اینجا و میخ بشه پیش من و از کار و زندگی بمونه

اما چیکار کنم که دست خودم نیست و تقصیر دلمه

نمی تونم دوری شو تحمل کنم

ضمنا آخه این هفته من فقط دو روز فول تایم باهاش بودم

بقیه اش تا عصر کلاش داشتم 

و هم سعید تنها می موند

و هم فقط عصر ها و شبها باهم بودیم

ومیرفتیم با هم  شهر رو می گشتیم .

و همین هم علت اصلیه اینه که این هفته نتونستم بیام نت

خلاصه : شکر خدا خیلی خوش گذشته

من که مادرید رو همونقدر می شناختم که می رفتم سر کلاس هام و می اومدم خانه

اما            ولی             

با سعید کلی از شهر بزرگ مادرید را گشتیم  و خوش گذروندیم

اونقدر حرف زدیم که شاید برای وقتی بر می گردیم ایران حرف کم بیاریم

برای همتون آرزوی روزهائی زیبا و خوش تر از هر روز دارم

التماس دعا     

کوچیییییییییییک شما      ترانه    

 

  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 20:1  توسط ترانه   | 

 

سلام به یلدا جونم

به خاطره خانوم

به هر دوتا مریم

به لیلی بی وفا

به هستی خانوم ناز مهربون

به داداش مصطفی  

حتی سالک پیر و همه و همه که باهم رفیقیم    

شاید اینترنتی  

اما خوب:

 خیلی گرم تر از کوچه محله ای

همونطور که می دونین با امروز یک هفته است که سعید جونم ( همسر تاج سرم ) اومده

سفر برای دیدن این نامزدش (بنده )

برای یکشنبه بلیط پروازبرگشت داشت 

ولی جاتون خالی

دیشب اونقدر گریه کردم اونقدر گریه کردم که قبول کرد بلیطشو کنسل کنه

و چند روز بیشتر بمونه پیشم

البته منم به سعید حق می دم آخه بنده خدا ایران کلی کار و گرفتاری  برا خودش داره

نمی شه که بیاد اینجا و میخ بشه پیش من و از کار و زندگی بمونه

اما چیکار کنم که دست خودم نیست و تقصیر دلمه

نمی تونم دوری شو تحمل کنم

ضمنا آخه این هفته من فقط دو روز فول تایم باهاش بودم

بقیه اش تا عصر کلاش داشتم 

و هم سعید تنها می موند

و هم فقط عصر ها و شبها باهم بودیم

ومیرفتیم با هم  شهر رو می گشتیم .

و همین هم علت اصلیه اینه که این هفته نتونستم بیام نت

خلاصه : شکر خدا خیلی خوش گذشته

من که مادرید رو همونقدر می شناختم که می رفتم سر کلاس هام و می اومدم خانه

اما            ولی             

با سعید کلی از شهر بزرگ مادرید را گشتیم  و خوش گذروندیم

اونقدر حرف زدیم که شاید برای وقتی بر می گردیم ایران حرف کم بیاریم

برای همتون آرزوی روزهائی زیبا و خوش تر از هر روز دارم

التماس دعا     

کوچیییییییییییک شما      ترانه    

 

  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 19:55  توسط ترانه   | 

 

مسلمانان عيد سعيدفطر مبارک

 
بااينکه من همه عيد ها را دير مي آپ . 

 
ولي مي آم


اما آپم !

ديروز همين موقع ها موبايلم زنگ خورد راسش توي سيميلاتور بودم


و از اينکه موبايلم را توي سيميلانور خاموش نکرده بودم

 
استادم با يک چشم غره چنان نگاهم کرد

که بدون اينکه نگاهي به شماره بکنم همونطوري خاموشش کردم


بلافاصله دوباره زنگ خورد


از استاد اجازه خاستم واز سيميلاتور اومدم بيرون


خدايا اين کيه    call connection


جواب دادم    واي    سعيد   سعيد خودتي


ديوونه مگه نگفته بودم بي خبرنيا  


توي فرودگاه مادريد بود


خبر داد که رسيده


حسابي  کلافه شدم  که بی خبر آمده

حرصم بالا اومده بود  من دوساعت ونيم از کلاسم مونده بود


سعيد جونم توي فرودگاه منتظر


من .....  سعيد ......  ؟   ؟ ؟ ؟ /


اهه 


اين اولين باري بود که سعيد مي اومد اسپانيا

 
خلاصه : آدرس دادم بره یه جائی

     
بعدشم که خودم نمي تونستم برم

پس چطور بشه ؟

بعله     بيچاره پينار بايد زحمت مي کشيد  


آخي : طفلي پينار              من هر چه زحمت دارم سر پيناره


خلاصه شماره ماشين و مشخصات پينار رو به سعيد گفتم

و مشخصات سعيد رو هم دادم پينار و هر دو رو فرستادم سر قرار

تا همديگر رو پيدا کنن و برن خونه تا منم کلاسم تموم بشه برم


کلاسم ؟


اوا  چه حرفا ؟  کلاس چيه ؟

 بابا عزيزم برا اولين بار برام مهمون اومده من سر کارش بذارم

 
من معطلش بذارم ؟


من ؟
من سيد اولاد پيامبر را منتظر بذارم ؟


چه غلطا ؟


سرتونو درد نيارم .

بيشتر 40 -45 دقيقه اي نتونستم توي سيميلاتور دوام بيارم


تازه


يک ساعت هم راه تا خانه داشتم


حالا وقت چي بود ؟
؟
؟
وقت يک کلک ناب ايراني


آخرين بار که به استادم کلک زده بودم توي ايران بود

و من ترم سه الکترونيک بودم


عروسي دختر خالم بود نمي تونستم توي کلاس بند بشم


شيطنت .  به به


خودمو زدم به بد حالي و و دل درد و نمي دونم چي و چي


 کلاس رو کنسل


و
  تا در سالن سيميلاتورز با دل درد الکي دولا رفتن و


از در به بعد بدو الفرار


تا پارکينگ دانشکده يه تيک دويدم


به ماشين نرسيده از تو کيفم سويچ را در آوردم


انداختم  در و باز کردم حالا استارت و دنده عقب پرگاز که يکي زد به شيشه


برگشتم که کيه ؟


وو و و و و و ا ا ا اي ي ي ي ي ي               


سعيد ؟ 


تو اينجا چيکار مي کني مگه نرفتي خونه


قربونش برم

اونم مثل من بي تاب بود خونه نرفته بودن


با پينار اومده بودن دانشکده و توي پارکينگ منتظرم بودم  


من دس پاچه   زبون بند اومده    قاطي کرده


و . . . . 


چنان گردنشوکشيدم بغل کردم که . . .  


خلاصه : اون هم بي خبر اومد غفلگيرم کرد


باشه              به خودش هم گفتم يکي طلبش


اما بد جوري برام سورپريز شد


کلاس هاي جمعه و شنبه رو هم تصميم گرفتم يه بلائي سرشون بيارم ونرم


و پيش عزيزم باشم


آخه ناسلامتي مهمونمه


يکشنبه هم که تعطيله و حالا کو تا دوشنبه

ترانه   پنجشنبه  شب   و التماس دعا طبق معمول

  نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 21:6  توسط ترانه   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM