تبليغاتX
غریبانه
 
 
 

الان که داشتم از دانشگاه می اومدم یه ریز داشت بارون می بارید

از وقتی که اومدم این اولین بارانی نیست که باریده

 اما اولین بارانی است که اینطوری به دلم نشسته .

شاید به خاطر رعد و برق های شدیدی که داشت .

بارونه رگبار با رعد و برق را خیلی دوست دارم

تو ماشین پشت چراغ قرمز ها  همیشه حوصله ام سر می رفت

اما  امروز اصلا ،!

پشت چراغ قرمر های طولانی ماشین رو خاموش میکردم

برف پاک کن رو هم همینطور که شیشه ماشین رو آنقدر آب می گرفت

که فقط از بیرون تصویر محوی دیده می شد همونجا می رفتم توی عالم رویا

آخ سعید جان :

نمی دونی چقدر آرزو می کردم که پیشم بودی 

یادته سعید جان اون روزیکه تبریز اومده بودی خونمون

مثل امروز بارون شدیدی می بارید رگبار بود

تو پشت پنجره وایستاده بودی محو باران بودی .

من ازت پرسیدم ؟ به چی فکر می کنی

گفتی ؟ به هیچی (با تبسم )

گفتم : پس چرا اینقدر ساکتی

گفتی : به احترام باران سکوت کرده ام

اونروز نفهمیدم یعنی چه؟

 اما امروز که خودم به احترام باران سکوت کردم

تازه فهمیدم که در ان سکوت چه هیاهوئی برپاست .

گوش می خواهد تا بشنود      

گوش جان

امروز تا رسیدم آپارتمان ،

ماشین را که گذاشتم پارکینگ

از آسانسور داخل ساختمان نرفتم و عمدا اومدم از پارکینگ بیرون

از محوطه ساختمان را دور زدم و از در بیرونی آمدم که حسابی خیس بشم

پینار هنوز نیومده  از جمله نادر مواردی است که من بیام خونه و ببینم نیست

منم که بد عادت شدم . باید هر روز که می آم خونه باشه

راسش اونم منو زیاد لوس کرده 

مثل مامانم شده

مامانی که دختر بچه کوچولو شو هی تر و خشک می کنه

هی سفارش می کنه

مواظبشه

و منم گاهی براش لوس می شم و می گم  " آننه " 

( آننه به ترکی استامب ولی  یعنی مادر )  

واقعا بعضی وقتا احساس می کنم  روحی از مادرمه که اومده اینجا

و مثل فرشته با من و دور برم می چرخه

اما هیچکس جای خالی سعید رو برام پر نمی کنه

گفتم سعید ؟

تا یادم نرفته بگم که شاید این هفته سعید چند روزی بیاد مادرید

بعد از کلی اصرار قبول کرده

امیدوارم زود بیاد اما مثل بابا بی خبر نیاد

اگه بیاد فکر کنم شاید بتونم یک هفته ای نگهش دارم

اون بخاطر پینار نمی آد  

و

میگه اگه بیاد اینجا  پینار  موذب  میشه

و شاید نتونه راحت باشه باشه

وقتی که پینار میره ترکیه  اونوقت می آد

که هم من تنها نمونم هم باعث صلب آسایش پینار نشه

اما پینار تا کریسمس نمی ره ترکیه

و حالا کو  تا   کریسمس    

وای نگییییییین

نزنین این حرفا رو

من تا اون موقع از درد بی سعیدی  دق می کنم

خوب دیگه فکر کنم از وقت اذان گذشته برم روزه رو افطار کنم 

که خیلی گرسنه ام  

 

دوباره التماس دعا دارم  

ترانه     

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 18:7  توسط ترانه   | 
سلام

آپ امروز به حساب آپ نیست ،  

فقط خواهش می کنم ،   خواهش می کنم ،  

یکی به من یاد بده

من چطوری می تونم

توی متن وبلاگم یک آهنگی رو که دوست دارم بذارم

می خوام توی ضمینه وبلاگم یک آهنگ بذارم

اما نمی تونم بلد نیستم

لطفا کمکم کنید 

 

  نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 9:21  توسط ترانه   | 
یلدا جان سعید به سلامت رسید ایران و حالا شاید تبریز باشه
ممنون که دعام کردی و خوب می دونیم که دعای تو خیلی موثر بود
یلدا جان : حالا دیدی خدا چقدر تحویلت می گیره ؟
 باور خودت شد ؟
  یلدا ؟
دیشب شاید یک ساعتی داشتم عکستو نگاه می کردم و داشتم با تو با خودم حرف می زدم
یادم اومد اولین روزیکه اومدم وبلاگت چه احساس بدی به تو داشتم و هرگز باورم نمی شد که روزی دوستت داشته باشم .
اما حالا حسی درونم قلیان می کند حسی در من فریاد می کشد حس زیبائی  که به تو یلدای نازم دارم
یلدا ؟
تو چه ضمیر پاکی داری ؟  خیلی پاک ؟
دوست داشتم الان کنار هم بودیم جلوی هم  آنقدرنزدیک که زانوهایمان به هم بچسبد و سرت را با دودستم بگیرم و پیشانی مهربانت را به پیشانی خودم فشار دهم . و با تو زمزمه کنم حدیثی راکه مارا به اوج می برد از آن به عروج
آه یلدا کاش کنار هم بودیم
یلدا ؟
  کاش  بودی و همه حرفامو از توی یک نگاه به تو می گفتم
صادقانه  و  خالص   دستت را می بوسم خواهر گلم 
 دوستت دارم
کوچیک شما :
.                  ترانه
  نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 10:42  توسط ترانه   | 

پروردگارا  یا رب العالمین

 

ای خدای ابراهیم

خدای نوح

خدای محمد

خدای حسین

و خدای سعید من ، 

خدای یگانه

هر چه فکر می کنم کلماتی را بنویسم که بیانگر لطف و رحمت تو باشد نمی یابم

وهرچه بیشتر به خودم فشار می آورم

که شکر گذار ذره ای از الطاف ترا به رشته تحریر در آورم

بیشتر به عجز خود و قلمم پی می برم

و یا شاید زبان هر بشری عاجز است از سپاسگذاری ذره ای از رحمتهای تو

و توی چقدر رحیمی و چقدر مهربان که باز هم به بندگانت لطف ارزانی می داری

ودریا دریا رحمت می یخشی

خدایم : هرچه دارم از تو است

و ازآن تو و هر چه که به من داده ای همه رحمتی است  از سویت به این بنده حقیر

و هر چه نداده ای همه حکمتی است که باز هم جای شکر دارد

و بازهم زبان ضعیف تر از شکر

خدایم ؟ 

اصلا من که هستم؟ من چه هستم ؟

 من در مقابل عظمت تو ذره ای هم نیستم .  

پس چه زیباست بی نیازی تو و مطلق بودنت

خدایا

از تو می خواهم این مختصر توانائی را که بتوانم شکر کنم را از من نگیر

خدایا

تو از دلها آگاهی و بهتر می دانی در دلم چه می گذرد

و چه میخواهم بگویم

و چه می خواهم بکنم

اما چاره چیست که در مقابل عظمتت ناچیز ناچیز هستم

پس ساده و بی ریا می گویم

با کلمه ای که تمام داشته هایم را درآن نهفته کرده ام  

کلمه ای که خالصانه می گویم   

خدایا    شکر

دوستان مهربان:

 من خبر خوشی دارم :

دیشب سعید تماس گرفت . 

 از فرودگاه نیکوزیا .

تازه  به آنجا رسیده بود و گفت که تا ساعاتی دیگر عازم ایران خواهد شد

سالم بود ،

سلامت بود ، 

برایش گریه کردم ،

از فرط خوشحالی ،

سعید هم می خواست گریه کند از صدایش فهمیدم ،

اما نکرد

سعید زنده بود

و همین یعنی دنیائی پر از   ترانه    برای    ترانه

از همه شما که دلداریم داده اید وبا من بودید ممنونم

خاطره جان حرفات به دلم نشست قوت قلبم دادی

یلدا جان خوشحالم کردی و التماس دعا دارم

و بقیه . . .  که همشون توی دلم هستن و دوستشون دارم

 

  نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 15:5  توسط ترانه   | 

 

پروردگارا  یا رب العالمین

 

ای خدای ابراهیم

خدای نوح

خدای محمد

خدای حسین

و خدای سعید من ، 

خدای یگانه

هر چه فکر می کنم کلماتی را بنویسم که بیانگر لطف و رحمت تو باشد نمی یابم

وهرچه بیشتر به خودم فشار می آورم

که شکر گذار ذره ای از الطاف ترا به رشته تحریر در آورم

بیشتر به عجز خود و قلمم پی می برم

و یا شاید زبان هر بشری عاجز است از سپاسگذاری ذره ای از رحمتهای تو

و توی چقدر رحیمی و چقدر مهربان که باز هم به بندگانت لطف ارزانی می داری

ودریا دریا رحمت می یخشی

خدایم : هرچه دارم از تو است

و ازآن تو و هر چه که به من داده ای همه رحمتی است  از سویت به این بنده حقیر

و هر چه نداده ای همه حکمتی است که باز هم جای شکر دارد

و بازهم زبان ضعیف تر از شکر

خدایم ؟ 

اصلا من که هستم؟ من چه هستم ؟

 من در مقابل عظمت تو ذره ای هم نیستم .  

پس چه زیباست بی نیازی تو و مطلق بودنت

خدایا

از تو می خواهم این مختصر توانائی را که بتوانم شکر کنم را از من نگیر

خدایا

تو از دلها آگاهی و بهتر می دانی در دلم چه می گذرد

و چه میخواهم بگویم

و چه می خواهم بکنم

اما چاره چیست که در مقابل عظمتت ناچیز ناچیز هستم

پس ساده و بی ریا می گویم

با کلمه ای که تمام داشته هایم را درآن نهفته کرده ام  

کلمه ای که خالصانه می گویم   

خدایا    شکر

دوستان مهربان:

 من خبر خوشی دارم :

دیشب سعید تماس گرفت . 

 از فرودگاه نیکوزیا .

تازه  به آنجا رسیده بود و گفت که تا ساعاتی دیگر عازم ایران خواهد شد

سالم بود ،

سلامت بود ، 

برایش گریه کردم ،

از فرط خوشحالی ،

سعید هم می خواست گریه کند از صدایش فهمیدم ،

اما نکرد

سعید زنده بود

و همین یعنی دنیائی پر از   ترانه    برای    ترانه

از همه شما که دلداریم داده اید وبا من بودید ممنونم

خاطره جان حرفات به دلم نشست قوت قلبم دادی

یلدا جان خوشحالم کردی و التماس دعا دارم

و بقیه . . .  که همشون توی دلم هستن و دوستشون دارم

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 14:56  توسط ترانه   | 
 

  مسلمانان       طاعات و عبادات قبول 

من حالا افطار کردم . 

اشتها ندارم فقط روزه را با خرما ئی که بابا با کلی خرت و پرت برام فرستاده

افطار کردم و دو لیوان چای داغ

و دیگه میل ندارم چیزی بخورم .

راستش خیلی به هم ریختم

چند تا موضوع قاطی هم شده و منم که آخر قروقاطیم

ماجرای سعیدم ،

یلدا جونم ، . . . ، 

و از امروز بعد از ظهر هم که گل نازی  به نام بهار برام پیام گذاشته بود

تا رفتم و وبلاگشو دیدم ،   همه عقده ه هام سر باز کردند و زدم زیر گریه

دلتنگ سعید شدم .

وای دلتنگ مامانم .

دلتنگ کوچه مان

دلتنگ خانه مان

دلتنگ سفره های با صفای افطاری مان.

دلتنگ روزهای رمضان توی شهرم .

آخه: این اولین رمضانی است که من دور از خانواده ام هستم

خلاصه تمام دردام مثل یه زخم کهنه که سر باز کرده  از تو اشکام ریختن بیرون

آخه می دونین ؟   

 بهار در مورد مادرش متنی  نوشته بود که بد جوری تا مغز استخونمو سوزوند

هی خوندم ،هی گریه کردم    -   هی خوندم، هی گریه کردم

پینار که از دانشگاه رسید چشام اونقدر پف کرده بود که همنطوری پینار جلوم نشست

یه لحظه مات مبهم نگام کرد  نفسم بالا نمی اومد چیزی بگم

تونستم سرمو بذارم تو سینه اش باز . . .

دختر ناز : پینار گلم :  بدون اینکه چیزی بپرسه و بدونه چیه  اونم زد زیر گریه

حالا هم که دارم این کلمات رو ردیف می کنم بازم بغض گلومو گرفته و بازم دلم می خواد گریه کنم

ای داد مخصوصا که غروب  باشه

غریب هم باشی                 این دردها چه می کنه با من ! ؟

آسمون دلم خیلی بارونیه

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 18:30  توسط ترانه   | 
 

سلام : صبح زیبائی است

نمی دونم چی بگم

گفتنی زیاده اما اونائی که بشه کلمه کرد و نوشت

یه جورائی حوصله می خواد که حالا ندارم

علتش هم غیبت سعید جان هست

الان دیگه حسابی نگرانم

قبل از اینکه ازدواج کنیم سعید بهم همه اینها رو گفته بود

اما من قبول کرده بودم ،  راسش هنوزم قبول دارم اما :

این دل "  که امان از دست دل

می دونم اگه ۰.۰۱  درصد امکان تماس باشه سعید با من تماس می گیره

پس نمی تونه

آره من نگرانم خیلی نگران

ولی  وقتی چشامو می بندم حسش می کنم

من سعید رو حس می کنم

شاید خنده تون بگیره ولی باور کنین  حسش می کنم

وشاید همین بیشتر آتیشی می کنه

دلم بیشتر تنگش میشه

برای سعیدمن  دعا می کنین ؟

راستشو بگین برای سلامتی عزیزم دعا می کنین

التماس می کنم  برای سلامتی سعید من  دعا کنید

ماه رمضان است و دلها نزدیک تر از هر روز به خدا

پس التماس دعای من فراموش نشه

من فقط سلامتی سعید رو می خوام و هیچ

    ترانه   توی یک صبح دل انگیز       مادرید - اسپانیا

  نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 9:0  توسط ترانه   | 
 

یک مهر

سالروز باز گشائی مدارس

اولین روز بهار مدرسه ها مبارک 

دوستای گل من :

به خدا گاهی آرزو می کنم ای کاش همون بچه کوچولو ئی بودم که مامانم دستمو می گرفت می برد مدرسه

ای کاش اون روزا بود دلم برای خواب دیدن اون روز ها هم لک زده

کاش همون بچه  مونده بودم

الان چشمامو می بندم و احساس می کنم اون زمون ها عطری داشت که وقتی خوب تمرکز بکنم بازم احساسش می کنم

وقتی از مدرسه بیرون می اومدم : باید مامان رو زود می دیدم و الا می زدم زیر گریه     

الان من ؟

از کلاس که میام بیرون مامان که هیچ حتی یک ایرانی هم نمی بینم

به امید روزی که برگردم ایران و هر کجا که سرم رو بچرخونم ایرانی ببینم

ایرانی    ایرانی    ایرانی     ایرانی   

 

  نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 9:57  توسط ترانه   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM