تبليغاتX
غریبانه
 
 

سلام دوباره توی آخرین روزهای تابستان قشنگ

راستش من امسال اصلا نفهمیدم تابستان کی اومد و کی رفت .

شاید به خاطر اینکه خیلی خوش گذشت

اما یه چیز جالب

امروز قبل از ظهر رفته بودم سفارت .

البته تقریبا زیاد میرم اونجا

توی قسمتی  از سفارت ،  آقائی بود حدود ۳۰ - ۳۲ ساله  احتمالا اصل اصفهان یا یزد

که  از لحجه اش مشخصه

از وقتی من اومدم اینحا

اونو  توی سفارت  دیدم . اقایی مودب  که برای من هم احترام مضاعفی قائل بود

راسش برام سوال بود که چرا اینقدر زیاد برای من احترام قائله

 ولی خوب زیاد ذهنم رو مشغول نمی کرد

اما امروز دیدم نمیتونه سر جاش بشینه مثل اینکه می خواست یک چیزی بگه

که نمی تونست .

خلاصه یارو  تا وقتی من اونجا بودم نتونست چیزی بگه تا من کارم تموم شد و اومدم بیرون

تازه از در سفرت اومده بودم بیرون و می خواستم در ماشینم رو باز کنم

که دیدم یکی داره صدام می کنه

برگشتم ،    همون آقاهه بود که دنبالم دویده بود و داشت نفس نفس می زد .

گفتم بفرمائید :

یارو نفسش بریده بود . باز نمی تونست حرفشو بزنه  هی حاشیه می رفت و اگه قرار بود بشمرم

می تونم بگم توی یک دقیقه ۵۰ بار گفت ببخشید ...   راستش ...  یعنی ... می خواستم ... یه چیزی ..

یعنی ... ببخشید ..

دیگه کلافه شدم و خندم هم داشت می گرفت که بزور جلوی خودمو گرفته بودم

آخرش گفتم :

آقای ک...  ی  راحت باشین

لطفا : عجله هم نکنید . بذارین یه خورده نفستون بیاد سر جاش بعد حرف بزنید

من گوش می کنم

اما مثل اینکه وقتی داشتم به آرامش دعوتش می کردم ایشون هول تر می شدن

برا همین سرمو انداختم پائین باسویچهام ور رفتم تا راحت بتونه حرفشو بزنه

جون به لبم کرد

آخرش گفت خانوم اسدی :؟!  م.. م   ... ن....  من ... من  مدتیه که دارم شما رو می بینم

و تحقیق می کنم

و ...  اگه .. .  ممکنه ... 

می تونم شما رو امشب برای شام دعوت کنم

وای    چه      جسارتا ) ولی خوب باید منتطقی تر رفتار می کردم

رستوران ...  

 بلافاصله شکی که داشتم به یقین تبدیل شد. و نذاشتم حرفشو تموم کنه .

با قاطعیت گفتم آقای ک ... ی

من ازدواج کردم .   متاسفم  . 

بیچاره می خواست به من پیشنهاد ازدواج بده

او و و و و و و  خ   انگار آب سرد ریختن رو سرش

بیچاره

با تته پته گفت ولی من مدارک شما رو توی سفارت دیده بودم شما ازدواج نکرده بودید آخه؟

گفتم آقای محترم من دو ماه بود که ایران بودم و توی این دو ماه تو ایران ازدواج کردم

آخی .     کاش بودین و قیافشو می دیدین

انگار   یک سیفون  رو سرش کشیده باشند

میخ

سر جاش مانده بود

من بلافاصله سوار ماشین شدم و  د  الفرار

قیافش دیدنیه بود وقتی کسی ازت خواستگاری می کنه و تو بگی ببخشید من نامزد دارم

خلاصه وقتی یادم می آد خندم می گیره یارو چقدر خیط شد  

بگذریم

اما نامزدم :

امروزم ازش خبری نشد . 

گفته بود که شاید تا روزها نتونه باهام تماس بگیره

اما من :  بازمن نگرانم هر لحظه منتظرم و با زنگ تلفنم دلم هرررری می ریزه که

شاید سعیدم باشه

اما

نیست

دوستای گلم ایرانیان، مسلمانان، برای سعید من دعا کنید

برای سلامتی سعیدم دعا کنید

من همیشه از شما التماس دعا داشتم

 و شما هم دعام کردین  لطف کردین . منت سرم گذاشتین

اینبار هم التماس دعا دارم

اما نه برای خودم برای سلامتی سعیدم

برای  سلامتی  سعید من ،    دعا کنید  .

کوچیک شما     ترانه     مادرید  

 

  نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 21:3  توسط ترانه   | 
 

سلام

نمی دونم چرا حال و حوصله ندارم . نمی دونم نه !

می دونم بازم دلم گرفته /

بازم دلم هوای ایران رو کرده هوای شهر قشنگم تبریز

هوای سعید عزیزم که نمی دونم حالا تو اون گوشه دنیا

که راستشو بخوائین نمی دونم کدام گوشه اش

داره چیکار می کنه

پینار خوابیده و گفته برای ساعت پنج بیدارش کنم

طفلی دختره اسیر من شده می خواست ۱۰ روز بره ترکیه پیش خانواده اش

اما تا حال و هوای منو دیده میگه که نمی ره

آه خدا ؟

چقدر منو دوست داری که این همه آدمهای خوب سر راهم می ذاری

پینار بهم گفت : نمی ره دیدن خانواده اش ، ترکیه

اما می دونم دروغ گفته اون دید من دلتنگم به خاطر من نرفت

دعا کنید           مخصوصا برای  سلامتی سعید  دعا  کنید

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 17:33  توسط ترانه   | 
سلام من الان از سر کلاس اومدم و  گرسنه ام

خونه که رسیدم پینار هم نبود برا همین بیشتر دلم گرفت .

نمی دونم دختره  کجا رفته .

خنده داره نه ؟ ؟

آخه من بیچاره پینار  رو  حدود  ۴۰ - ۵۰  روز تنها گذاشته بودم و رفته بودم ایران ولی حالا که اون منو یک ساعت تنها گذاشته .  کلافه شدم

ولی خوب

پیام یلدا رو خوندم و کلی سر حال اومدم

راسش می خوام بهش بگم یلدای عزیزم  درست زدی به هدف .

که گفتی مواظبم باشی که غذا بخورم یا نه  ؟ !   آخه امروز فرصت نکردم ناهار بخورم .

ضمنا یلدا جان : خیلی مشتاقم بیشتر آشنا بشیم . 

دیشب سعید از یک کشور عربی تماس گرفته بود . کلی در مورد تو حرف زدیم

برای من و سعید  تو خیلی مهمی .

اما لیلی : ازت  دلگیرم  چرا بهم سر نمی زنی؟   بگم بی وفا ؟  !  ؟ ؟   

نه نمی گم حتما سرت شلوغه

 

خاطره ؟   تو چرا نیستی ؟   تو که همدرد خودمی ؟

تو دیگه چرا  ؟ حالا دو ماه رفتم ایران همه فراموشم کردین ؟

مریم خانم گل ؟  حالی از ما بپرس 

 همه و همه دوستای خوبم   همیشه منتظرتون هستم

یادتون باشه یه وقت تنهام نذارین که یهو ببینین بی ترانه شدین

خلاصه   هر جا هستین پیروز باشید

دوستتون دارم   التمای دعا  

ترانه            بعد از ظهر چهار شنبه        مادرید - اسپانیا

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 17:48  توسط ترانه   | 
 

تیتراژ پایانی برنامه کوله پشتی یادتونه

 

خیلی دلنشین خونده و خیلی هم اثر می کنه

 

برای همین توی این آپ می ذارم  و   دلیلش رو هم  در آخر این آپ می نویسم

 

خدا حافظ همین حالا

 

 همین حالا که من تنهام

 

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

 

خدا حافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید

 

به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

 

اگه گفتم خداحافظ

 

نه اینکه رفتنت ساده است

 

نه اینکه  می شه باور کرد   دوباره   آخر  جاده  است

 

خداحافظ   واسه  اینکه نبندی  دل  به  رویا ها

 

بدونی  بی تو و با تو  همینه کسن نه این دنیا

 

خدا حافظ      خدا حافظ          همین حالا

 

خدا حافظ

 

  

 خداحافظ    ایران    خداحافظ   تبریز

 

خدا حافظ من دوباره بر می گردم اسپانیا

 

آخه دوباره داره کلاسهام شروع می شه

 

اصلا دلم نمی خواد برم

 

 اما اصرار سعید و خانواده ام مجبورم می کنه

 

آخه !

 

آخه من ناسلامتی   نوعروسم تازه عقد کرده ایم

 

چطوری عشقمو سعیدمو تنها بذارم برم

 

تا وقتی که ازدواج نکرده بودیم

 

فکر کنم راحتتر بود که برم

 

 اما حالا که به هم رسیدیدم و هر روز با هم بودیم

 

برام جدائی خیلی مشکله هر چند که موقت باشه

 

به هر حال من فردا می رم تهران با سعید می رم

 

و از تهران هم فرانکفورت و اسپانیا

 

خدا ؟   کمکم  کن بتونم تحمل کنم

 

طبیعتا دل دماغی ندارم امشب

 

و نمی تونم زیاد بسط بدم و توضیح بنویسم

 

به هر حال گفتم اومده باشم و خدا حافظی کنم

 

 

التماس دعا         ترانه     16 شهریور 1385      ایران- تبریز

 

  نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 20:58  توسط ترانه   | 
 

سلام                         

 

دوستای گلم الان جاتون خالی نشستم توی اتاقم تنهام

 

 

داشتم آلبوم عروسی خودمونگاه می کردم

 

 که گفتم بهتره بیام نت

 

و آپ کنم آخه ناسلامتی قول دادم

 

 عروسی خودمو برای اونا که

 

توش نبودن تعریف کنم .

 

همونطور که قبلا نوشته بودم

 

 به صورت هولکی که باعثش یک دوست

 

خوب بود .

 

 خطبه غقدمان روز میلاد علی یا همون روز پدر بصورت

 

 خصوصی در خانه ما خوانده شد

 

 و قرار شد مجلس رسمی

 

روز مبعث توی هتل پارس تبریز برگزار بشه.

 

خلاصه اون روز رسید

 

روزیکه شبش تا صبح نتونسته بودم 2 ساعت بخوابم

 

 صبح زود سعید با خواهرش اومد دنبالم

 

منو بردن آرایشگاه دو روز قبلش با آرایشگاه

 

طی کرده بودیم که چطوری باشه و رفتیم نشستم

 

 وای نمی دونستم آرایش عروس این همه صغری کبری

 

چیدن داره .

 

حسابه کلافه شده بودم . تازه گرسنه هم بودم

 

 و ناهار یک رانی نوشیدم اونم با نی .

 

تجسم کنین همه چی فراهم باشه و هر خوردنی

 

که دلت بخواد باشه اونوقتکه من بخوام

 

یک چیزی بخورم همه چهار دست و پا بریزن رو

 

سرم که ای وای  ترانه جون نخوری ها

 

یه وقت آرایشت بهم بریزه

 

وای نخوری که عرق می کنی

 

وای فلان میشی وای بهمان می شی

 

دیگه کلافه شده بودم

 

خلاصه : حدودای 3 بعد از ظهر

 

شاه داماد ما هم پیدا شد

 

با دب دبه و شب شبه ای که خودو هم زیاد موافقش نبودم

 

منو از آرایشگاه بیرون آوردن

 

 یک فیلم بردار جلو

 

یکی عقب

 

دو سه نفر هم مرتب عکس می گرفتن

 

و یک نفر هم هی داشت مدل میداد

 

و طرح می داد

 

که ترانه جون ایطوری برو آنطوری بچرخ

 

فلان جور نگاه کن

 

به اصطلاح داشت کارگردانی می کرد .

 

ایییی وای داشت خندم می گرفت

 

سعید جونم هم که به زور جلوی خودشو گرفته بود .

 

سعید داده بود ماشین خودشو تزئین کرده بودن

 

( سعید یک   موسو   نقره ای داره  وقتی گل بسته بودن خیلی

 

خوشگل شده بود ماشین عروسمون واقعا خوشگی شده بود )

 

خلاصه سوار شدیم و رفتیم تالار هتل پارس  و 

 

مراسم زیبا و مجللی بود اما به نظر من هم

 

اینقدر تجمل تیاز نبود .

 

وقت کادو ها که رسید 

 

بابای سعید حسابی شرمنده ام  کرد .

 

یک جعبه مستطیل سرمه ای مخمل بهم داد و

 

گفت

 

باز کن ببین می پسندی ؟

 

بازش که کردم

 

یک کلید بود

 

با یک جا کلید

 

تا من متوجه بشم که سویچ چیه

 

دختر خاله ام که کنارم بود و داشت کادو ها رو اعلام می کرد

 

ذوق زده بلند گفت :

 

هدیه پدر داماد :

 

سویچ ماشین زانتیا 

 

و همه کف زدن

 

وای  خدا

 

انگار بابای سعید هم می دونه که من عشق ماشینم .

 

خلاصه نوبت بابای من که رسید

 

یه جورائی نا خود آگاه منتظر

 

بودم ببینم بابای من چی به سعید کادو می ده  ؟ ؟ ؟

 

ای والله بابا 

 

ای ولله که بابای خودمی ؟؟

 

کم نیاوردی

 

بابام توی منتطقه  هروی نزدیک تبریز یک باغ خوشگل داشت

 

که اون باغ رو به سعید هدیه کرد

 

بعدش هم بقیه فامیل و

 

هدایای کوچیک و بزرگ دیگه دست همشون

 

درد نکنه

 

بعد از مراسم هتل

 

رفتیم ویلای باغ هروی که حالا مال سعید شده بود

 

بابا از قبل فکر همه چیز رو کرده بود

 

اونجا که رسیدیم

 

وای خدا

 

احساس کردم

 

گوشه ای از بهشت که رو زمین مونده باشه

 

بابا داده بود باغ و ویلا رو زیبا تزئین کرده بودند

 

 با نور وگل و  مشعل ها و آب نما ها

 

ارکستر هم که آماده بود .

 

اونجا مراسم ادامه داشت

 

و فکر کنم تا حدودای 4 صبح فردا طول کشید

 

بشکن بشکنی بود که نگو نپرس

 

من چی ؟

 

من که گرسنه بودم بی خواب بودم .

 

خسته بودم ودیگه داشتم بی هوش می شدم

 

بخدا اگه یک ساعت دیگه ادامه پیدا می کرد

 

همونجا بی هوش می شدم .

 

...

 

خلاصه : شب که چه عرض کنم

 

صبح رو اونجا خوابیدیم 

 

بیدار که شدم تقریبا ظهر شده بود

 

از پنجره بالا  نگاهی به باغ انداختم

 

 همه چی تموم شده بود

 

 کم کم داشت جمع آوری وسائل هم تموم می شد

 

سعید هم اونجا بود داشت به بقیه کمک می کرد .

 

یهو برگشت

 

ونگاهی به بالا کرد منو دید پشت پنجره :

 

دستی بهش تکون دادم.

 

اومد بالا تازه شوع کردیم به حساب کردن سر

 

انگشتی مخارج جشن

 

وای خدای من مغزم داشت سوت می کشید

 

این مراسم رقمی در حدود 30 الی 32 میلیون تومن خرج

 

برداشته بود .

 

از خودم خجالت کشیدم

 

از خودم بدم اومد

 

چرا باید اینطوری بشه

 

32 میلیون چقدر آدمو می تونست خوشبخت کنه 

 

چند تا خانواده از فقر نجات پیدا می کردن 

 

 چه خیراتی که باهاش نمی شد کرد

 

از خدا هم خجالت کشیدم

 

شاید یکی اون شب پول نسخه پیچوندن چند قلم دارو رو نداشت

 

و ما توی یک 24 ساعت 32 میلیون خرج کرده بودیم

 

شاید با 32 میلیون

 

بجای یک دختر  می شد 32 دختر را به خانه بخت فرستاد

 

تازه دچار عذاب وجدان شده بودم

 

سعید هم تقریبا مثل فکر می کرد

 

ولی می گفت به خاطر برخی

 

دلائل باید این مراسم برگزار می شد

 

البته برای اینکه از این عذاب وجدان نجات پیدا کنیم

 

 من و سعید قرار گذاشتیم

 

بجز هدیه نزدیکان مثل مامان ها و بابا ها

 

بقیه کادو هامونو که تقریبا 12-13 میلونی می شه

 

رو جمع کنیم و صرف خیرات کنیم .

 

امیدوارم خدا ازمون قبول کنه و

 

از سر تقصیراتمون بگذره

 

 

 

التماس دعا      ترانه      تبریز - ایران

  نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 15:43  توسط ترانه   | 
 

سلام

عید مبعث مبارک

بازم که دارم چند روز بعد می نویسم  !

آخه مبعث عروسیم بود . نمی تونستم بیام  نت

مراسم خوشگلی بود . از چند روز  پیش   تا    امروز  در گیر  مراسم  بودیم

و حالا هم  کارهامون تموم نشده .

فقط فرصتی پیش اومد بیام و آپ  کنم

 و برا چاق سلامتی خدمت شما دوستای عزیزم برسم

تو اولین فرصت مفصل همه چیزو تعریف می کنم .

سر بلند و سلامت باشید .

شنبه         ۴ شهریور     ۱۳۸۵     ترانه      ایران  -   تبریز  

 

  نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 16:55  توسط ترانه   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM