تبليغاتX
غریبانه
 
 
      

سلام قبل از هرچیز می خوام ولادت مولود کعبه مولی الموحدین

 

امیرالمومنین را به همه شیعان جهان مخصوصا بابا های خوب و

 

مهربون تبریک بگم .البته امروز چهار شنبه است و یک روز از

 

روز پدر میگذره ولی خوب دیروز نمیتونستم بیام و تبریک بگم

 

 

اما یه خبر ،  یه حادثه ، می خوام یه چیزی بگم که شاید خیلی ها از شنیدنش خوشحال بشن . دیروز

 

حادثه بزرگی توی زندگی من اتفاق افتاد چیزی که حتی شاید خودمم هم نمی تونم باور کنم و با اینکه حدودا

 

24 ساعت از حتمیت اون می گذره اما بازم باور ندارم . شاید توی این چند سال به خودم اینطور هضم کرده

 

 بودم

 

که غیر ممکنه شاید برا همین باور نمی کنم .

 

اما خوب بهتره زیاد حاشیه نروم و بگم

 

دیروز 17 مرداد ماه 1385 من  و   سعید   با هم ازدواج کردیم                         و شدیم   ما

 

همونطور که می دونین من و سعید نزدیک به 5 سال بود که همدیگر را دوست داشتیم و عاشقانه

 

همدیگر را ستایش می کردیم . بابا و مامان ها هم در جریان بودند البته بابای من بیشتر از من عاشق

 

سعید بود . خودش پسر نداشت اما همیشه آرزو می کرد ای کاش یه پسر مثل سعید داشت .

 

بنا به موقعیت سعید و دلائیل که داشت و برای من کاهی موجه بود و اغلب غیر موجه تصمیم بر این شده

 

بودکه هرگز باهم ازدواج نکنیم و ...

 

خلاصه . سعید یه دوستی داره که ایشون هم سید هستند و سعید هم ارادت خاصی به ایشون داره و . . .  و

 

این رفیق سعید از وقتی من اومدم ایران  الا و بلا   گیر داده بود که باید باهم ازدواج کنید  و یه روز من

 

 گفتم که مخالفتی ندارم ومشکل از طرف سعید هستش

 

و خلاصه این رفیق مخ سعید رو زد و انداخت به تله راستش سعید که ok   داد

 

نمی دونم چطوی همه چیز یه دفعه تند تند انجام شد و بابا

 

مامان ها هم که مشتاق تر از ما بودند و توی دوسه روز بند

 

وبساط عقد چیده شدو قرار شد روز میلاد علی (ع) خطبه خوانده

 

بشه . مراسم خصوصی توی خانه ما برقرار شد و من و سعید

 

شدیم زن و شوهر  که خالی از لطف نیست براتون بگم مجلس عقد

 

دیروز بی شباهت به   مجلس ختم   نبود . چون همه داشتن گریه

 

می کردن

 

 

من توی اتاق عقد  بودم که در باز شد و سعید اومد  تو :

 

خدای من ؟ 

 

من تا حالا سعید رو این شکلی ندیده بودم با کت شلوار دامادی ، 

 

با قامت بلند و سینه پهن و استوار زیبائی کامل یک مرد بود که وارد اتاق شد

 

من که دهنم باز مونده بود ، سعید اومد کنارم نشست   و  فقط لبخند زد 

 

برگشت با اون چهره ای که خجالت هم می کشید توی چشامو نیگاه کرد .

 

نتونستم جلوی خودمو بگیرم منم که قربون خدا برم شیر فلکه اشکم همیشه تو دستمه پرپر آب از

 

چشام همینطوری اومد پائین

 

مامان اومد که نذاره گریه کنم اونم گریش گرفت .   شاید اشک شوق

 

بعدش بابا و . . . خلاصه نمی دونم چطور شد که دور و بری ها همه گریه کردن تا اینکه ثمانه خواهرم به

 

زور جلو خودشو گرفت و بلند فریاد زد

 

 ای بابا        شوگون نداره        کف بزنین

 

نمی دونم چرا گریه کردیم . شاید به خاطر اینکه همه از عشق من وسعید با خبر بودن و در انتظار همچین

 

روزی .

 

عاقد سر جاش بد جوری میخ کوب شده بود شاید توی عمرش اولین باری بود که میدید همه دارن گریه می

 

کنن دیگه سرتونو درد نیارم .عقد ما هم اینطوری گذشت حالا ساعت 16.25 به وقت تبریزه و قراره سعید

 

بیاد دنبالم بریم بیرون راستش گفتنی های ریز و درشت هم هست که تو آپ های بعدی براتون می نویسم .

 

ضمنا قراره مجلس عروسی رسمی انشا الله روز مبعث که آخر این ماهه توی هتل پارس تبریز برگذار بشه 

 

قربان همتون برم

 

منو فراموش نکنین و باز هم یادم  کنین

 

ترانه   18 مرداد 1385     ایران  -  تبریز

  

 

  نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 14:42  توسط ترانه   | 
 

کداميک از درختاني که زير سايه شان با هم قدم زديم،

 

کدامیک از صندلی هایی که بر روی آنها نشستیم و آن چه که در دل داشتیم گفتیم ،

 

قسم بخورند ...

 

می خواهی حتی به آن پسرکی که قرآن نذری را بهمان فروخت !!! ، بگویم تا قسم بخورد ...

 

تا تو صداقت نگاهم و پاکي عشقم را باور کنی؟

 

انگار که صدای پر غصه ی نگاهم را نمي شنوی!!

 

مي دانم. آن غرور پنهان هميشگي ات نمي گذارد که بگويي دلتنگمي.!

 

به همان شبی که ماهت را به من هدیه دادی،

قسم مي خورم که

حتي ماه هم نفهمد روزی برای ديدنم لحظه شماری مي کني !

 

پس    بگو     دوستم داری..

 

  نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 10:10  توسط ترانه   | 

باز كن پنجره را، باز آمده ام من پس از رفتنها ،

 

رفتنها ؛

 

با چه شور و چه شتاب در دلم شوق تو ،

 

اكنون به نياز آمده ام “

 

داستانها دارم از دياران كه سفر كردم

 

وصبوري مرا كوه تحسين مي كرد

 

و رفتم بي تو از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو

 

بي تو مي رفتم ،

 

مي رفتن ، تنها ، تنها

 

من اگر سوي تو برمي گردم دست من خالي نيست

 

كاروانهاي محبت با خويش ارمغان آوردم

 

 

  نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 19:44  توسط ترانه   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM