تبليغاتX
غریبانه
 
 
دوباره سلام همه دوستان :  

اولش اینکه اگه فرصت نکردم بیام آپ منو ببخشین .

دوما قول داده بودم ماجرای ایران اومدنمو براتون بگم که فکر کنم اگه مثل روز های گذشته آیفونو نزنن و یهوئی یه مهمون پیداش نشه فکرکنم فرصت خوبیه برا آپ

دوستای خوبم : از روزیکه اومدم یک هفته می گذره و توی این یک هفته یا هر روز مهمون داشتیم   یا فامیلامون ما رو دعوت می کردن و مثلا آخه ناسلامتی  من از فرنگ اومدم و تقریبا هم دائی ها و عمو ها و عمه ها و خاله ها وغیره وذالک می خوان برا دیدنم بیان و بعدشم که ما ترک ها رو که می شناسین خیلی تشریفاتی تشریف داریم به قول خودشون باید من و خانواده رو برای ضیافت شامی  دعوت کنن،  خلاصه کنم من که از این کلیشه بازی ها و تشریفات بازی اصلا خوشم نمی آد و اگه بهشون بر نخوره باید بگم که برام کسل کننده است

خوب حالا از کجا شروع کنم           

آها          همونطوریکه قبلا هم گفتم   بابائی اومد مادرید چند روز بعد به اتفاق بابا اومدم ایران توی فرودگاه که رسیدم مامان و ثمانه و نازلی با دسته گلی که آورده بودند به پیشوازم اومدند کلی روبوسی و فلان . . .  

اما من چشام دنبال یکی دیگه بود داشتم دنبال کس دیگه ای می گشتم که هر چه بیشتر نگاه کردم کمتر پیدا بود مامان متوجه شد و در حالیکه دستمو گرفته بود از همه مون خواست که بریم اما من پای رفتن نداشتم تو سالن که می رفتم همونطور نیگاه می کردم که شاید ببینمش   ولی نبود  داشت گریم می گرفت من جور دیگه ای تصور می کردم تموم طول سفر تمام ذهن و خیالم این بود که اونو تو فرودگاه ببینم اصلا می دونین چیه  می خواستم پام که به زمین رسید اون اولین کسی باشه می بینمش جلوی در خروجی که رسیدیم  نتونستم برم بیرون برگشتم عقبو نیگاه کردم شایدا ببینم که پشت سرمه  ولی نبود دیگه وقتش بود که بزنم زیر گریه بزور خودمو  نگه داشته بودم که بابا بازومو گرفت برد کمی اونطرف تر و آروم  گفت ترانه جان :        نیست   نیومده     هر دوتا دستم توی دستای بابا بود از داغی دستای بابا فهمیدم که  دستام یخ زده خجالت کشیدم   بابا گفت دخترم رئیس جمهوری اومده تبریز و سید  حالاسرش خیلی شلوغه و نمی تونست بیاد .   متوجه شدم   آخه شغل  سید شغلیه که حتما الان باید  همراه هیت ریاست جمهوری  باشه . چیزی نگفتم و رفتیم خونه اما حالم گرفته بود . 

آخه کی ؟   ها ؟  کی ؟   من دیگه صبرم تموم شده نمی تونستم دیگه صبر کنم تا فردا برسه و بیاد آخه از مادرید تا تبریز با خیال اون اومده بودم  فردا خیلی دیره.  کمی که گذشت با خودم فکر کردم خیلی نامردیه که به من  نگفته نمی تونه بیاد فرودگاه  حداقل می تونست بگه و من غافلگیر نشم و اینطوری حالم گرفته نشه  به هر حال باید تا فردا صبر می کردم  ولی می دونین چی شد ؟ ؟ ؟

فردا هم شد اما از سید خبری نشد . نه تلفنی نه تماسی نه ؟ ؟ ؟

تا شب بهتره بگم ۵۰ بار به موبایلش زنگ زدم اما یا خاموش بود  یا پیام می داد -  تماس با مشترک مورد نظر در حال حاضر ممکن نمی باشد -  خیلی کلافه بودم

اون شب نتونستم خوب بخوابم همش کابوس می دیدم  دیگه حسابی نگرانش شده بودم    بار ها از بابا پرسیده بودم  اتفاقی برا سید افتاده گفت نه .   مشکلی برا   سیدم  پیش اومده گفت نه .   نصف شب رفتم اتاق بابا تنها بود داشت کتاب می خوند بابا هم خوابش نبرده بود کلی باهم حرف زدیم از سید از عشق  از همه هستی من که منو اینطور نگران گذاشته بود سرمو گذاشتم رو زانوی بابا و همون طوری خوابم برده بود . نمی دونم کی و چه وقت  بابا روم پتو کشیده بود فقط یادمه بیدار که شدم بابا داشت نماز صبح می خوند از خودم و خدا یه خورده قهر بودم لحافو کشیدم رو سرم و خوابیدم

صدای بابا بود که  صدام می کرد :    ترانه   :   عزیز باباگل بابا : شنیدم  ولی خودم رو زدم به اون راه و چشاموباز نکردم که فکر کنه خوابم . گفتم شاید برا صبحانه بیدارم می کنه حوصله صبحانه نداشتم .  چندبار صدا زد وقتی دید صدائی از من بلند نمیشه پیشونیمو بوسید وداشت می رفت که گفت میدونم خواب نیستی  خم شد تو گوشم آروم گفت مهمونت پائین منتظره

                                                        

ووووووو  اااااااااااااااااااااااااااااااااااا ی

                                 

مثل برق از جام پریدم

بابا  کیه   مهمون ؟   کی   ؟ کی مهمونه منه ؟  

اوخ  سوتی داده بودم .   لوووو رفتم که خواب نبودم  خیط کاشتم  بابا رو پنجه هاش نشسته بود داشت می خندید گفت چیه چی شده مگه خواب نبودی ؟       هیچ کس   کلک زدم     

زبونم بند اومده بود البته اینبار از خجالت رفتنی دوباره گفت :  نه  کلک نزدم  

اومده     پائینه  

بابا که رفت   همونطوری با لباس خواب  مثل برق پریدم  از اتاق بیرون و چنان باسرعت از پله می رفتم پائین که اگه زمین می خوردم تیکه بزرگه گوشم بود . وسط پله های گرد وسط حال که رسیدم   دیدمش  پائین پله ها بود برگشت نیگام کرد    خدا   غلط کردم    گفتم باهات قهرم   تو چه مهربونی خودشه با همون تبسم متین و مهربونش با چشمای  تیز شرقی و سیاهش با همون ابهتی که همیشه عاشقش بودم

پاهام دیگه سست شد وسط پله ها کناز نرده ها نشستم  اومد بالا یه پله پائینتر از من نشست روبروم اگه یه کلمه حرف می زد   به خدا می زدم زیر گریه.  چیزی نگفت کت خودشو در آورد انداخت رو شانه هام دوطرف شونمو گرفتو کمک کرد بلند شم و از پله ها بیام پائین 

کت،  عطر سعید رو داشت   تو مبل وسط حال  منو نشوند    وکنارم  نشست  گفت  رسیدن به خیر خانومی     به خونه خوش آمدی 

مامان   بابا و .. . رو فراموش کرده بودم اونها هم که من قربونشون برم  چقدر فهیم و با ادراکن تا یک ساعت تو نیومدن و تنهامون گذاشتن و   من هر چی اشک داشتم رو شونه سید خالی کردم  

 

 از همتون که منو دعا می کنین   ممنونم  بازم التماس دعا دارم         ترانه    عصر پنجشنبه   تبریز

                                                        برای شما  

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 19:33  توسط ترانه   | 
 

سلام

    ای بابا    من دیگه کی ام :    علت غیبت رو می خواستم بگم که پینار از پائین آپارتمان زنگ زد گفت منتظر منه زود برم پائین . من هم که پیام قبلی رو گذاشتم با این خیال که تا دو سه ساعت دیگه بر می گردم و ادا مه رو می نویسم

بعد از حدود دو ساعت توی ماشین بودیم که تلفنم زنگ خور جواب که دادم دیدم    بابا ئیه   بای خودم  داشت از فرودگاه  فرانکفورت تماس می گرفت . بهم خبر داد که اونجاست و داره می ره سوار هواپیما بشه  .      داره میاد مادرید  .   وای داشتم از خوشحالی می ترکیدم  

خلاصه ساعت ورودشو بهم گفت و ما هم رفتیم فرودگاه  استقبال باباجونم   تا بابا جونمو دیدم دیگه همه چی یادم رفت مثل دختر کوچولو ها پریدم بغلش اونقدر ماچش کردم   .

بابائی رو برداشتیم و بیچاره بابام خبر نداشت که این دختره تنبل شام نپخته . آخه از کجا می دونستم بابا بی خبر می آد براش تدارک ببینم خلاصه رفتیم رستوران و اونجا هم مثل پر رو ها نشستیم خوردیم بابا حساب کرد  شب هم که اومدیم خونه تا نصف شب گرم صحبت با بابا بودم و همه چیز و فراموش کرده بودم

 

اما مهمتر از همه اینکه حالا    ایران هستم  

دیروز رسیدم 

 تبریز    خونمون   توی اتاق خودم   پنجره ها بازه   و   باد تبریزی داره می وزه دلم برا همه چیز تنگ بود

اما برای این یک روز و نیم که رسیدم تبریز کلی حرف و حدیث دارم که  تو آپ بعدی براتون می گم

التماس دعا      ترانه           تبریز - ایران        شب ساعت     ۱۰:۵۳   شب .

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 21:24  توسط ترانه   | 
 

سلام   به قول مريم جون :  علت غيبت .

مي خواستم مفصل بنويسم ولي همين الان پينار رسيد پائين منتظره كه من برم باهاش يه جائي به محض اين كه برگشتم همه چيزو مي نويسم

  نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 17:48  توسط ترانه   | 
امروز صبح زود بیدار شده ام رفتم این نزدیکی ها یه پارک خوشگلیه با درختای خیلی زیبای شمشاد اونجا کلی قدم زدم و راستش کلی هم فکر کردم . شاید هم نه ؟!   خیلبافی بگم بهتره  خلاصه حسابی حالم جا اومد البته من نقریبا هر روز زود بیدار می شم اما همش مستقیم می رم سر کتابام و ... خلاصه امروز صبحی تصمیم گرفتم یه حالی به خودم بدم موقع برگشتنم یاد تبریز افتادم . آخی که یادش بخیر اونجا اگه زود بیدار می شدم و می زدم بیرون حتما برگشتنی دوتا بربری می گرفتم و می اومدم توی بالکون میشستم و تا اون بربری ها تموم نمی شد بلند نمی شدم .البته تنهائی نمی خوردم ها معمولا آبجی کوچیکه که همیشه مفت خور تشریف داشتند  باهام شریک  می شدند . کاش هنوز اون روزا بود صبحای خنک و لطیف شهر و فلکه بازار ولیعصر که خلوت بود و گهگاهی ماشینی رد می شد و جون می داد برا پیاده روی هر چند که من خیلی کم پیاده روی می کردمهمش با ماشین میرفتم . آخه می دونین من به اتومبیل رانی هم خیلی علاقه دارم . گفتم اتومبیل،  یاد ۲۰۶ آبی رنگ خوشگلم افتادم حتما حالا مونده گوشه پارکینگ داره خاک می خوره  آخی طفلی زبون نداره که بگه بابا یکی به من برسه . ایران که رسیدم حتما از خجالتش در میام . البته من مثل اینگه مرض پژو دارم آخه اینجا هم ماشینم ۲۰۷ هستش، ۲۰۷  ایران من ندیدم یه مدل از ۲۰۶ بالاتره و دو دره  خوشگل هم هست اما هر چه باشه اون ۲۰۶ ام نمیشه که تو ایرونه آخه یه چیز دیگه هم هست  اونو آقا سید برام انتخاب کرده بود برا همین عالم دیگه ای داره

خلاصه بگذریم

ایرانم که رسیدم تلافی همه رو در می آرم خصوصا اینکه اینبار که رفتم ایران بیشتر می مونم

  التماس دعا           ظهرچهارشنبه         ترانه            مادرید 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 15:52  توسط ترانه   | 

سلام

دیروز که اومدم برا آپ موضوعی پیش اومد که یه لحظه از شادی کوپ کردم . حالا بیشتر به خودم مسلط هستم و راحت تر می تونم بنویسم . شاید دلتون بخواد بدونین موضو چیه برا اینکه بیشتر بدونین رجوع کنین به کامنت مطلب نشانه هائی از خدا برای أنانکه بیاندیشند )  اونجا پیامی هست که شخصی بنام سعید اونو برام گذاشته .

  برای مقدمه بگم این آقا سعید یک جوان ۲۹ ساله است . که برای آخرین بار وقتی دیدم که توی فرودگاه اومده بود برا بدرقه من حدودا شش ماه پیش ،  تقریبا هر روز و هر شب به فکرش بود م   و زیاد نگرانش ،    آخه می دونین ایشون در موقعیتی هستند که میشه گفت جونشونو گذاشتن کف دستشون و هر لحظه احتمال داره زندگی شو از دست بده ،   سعید با وجود اینکه از پدرم ۲۶ سال کوچیکتره اما بهترین دوست بابامه و بابا اگه توی دنیا شیفته یه نفر باشه اونم آقا سعیده از خدا پنهون نیست از شما هم چه پنهون منم بد جوری شیفته ایشونم .   آقاسعید جوانیه که تمام حق جوانمردی  معرفت را در حق من تمام کرده هیچ وقت نتونستم حرفائی رو که توی دلم داشتم بهش بزنم . آخه می دونین چشمائی داشت سیاه و تیز هرگز جرئت نمی کردم توی چشاش نگاه کنم  اگه هم من می خواستم همش وقتی باهام حرف می زد سرش پائین بود . خلاصه راحتتون کنم من نماز رو از اون یاد گرفتم . خدا خدا کردنو از اون یاد گرفتم  قدرت ایمان را اون بهم نشون داد نوری رو نشونم داد که هرگز خاموش نمیشه یادم نمیره شبی که تو حیاط بزرگ خونمون کنار استخر  توی تبریز نشسته بود توی تاریکی داشت با خودش یه چیزائی زمزمه می کرد . نزدیکترش که شدم از پشت سر  بیشتر که دقت کردم دیدم به آرامی داره دعا می کنه توی تاریکی نشسته بود وسط حیاط وسط درختا که هیچ کس نبینتش داشت آروم آروم گریه می کرد و هق هق بی صدائی که فقط شونه هاشو تکون می داد فهمیدم در حال دعاست اون توی عالمی بود که من تا اون روز هرگز ندیده بودم و نه تجربه بیشتر بهش نزدیک شدم دیدم سجاده جلوش پهنه و نمازشو تموم کرده . صداش هنوز تو گوشمه که با سوز گریه می گفت  إنا توجهنا واستشفعنا وتوسلنا بك إلى الله وقدمناك بين يدي حاجاتنا ، يا وجيـهة عند الله
اشفعي لنا عند الله  

هنوز اون صدا تو گوشمه گویا تمام دنیا داشت طنین صداشو زمزمه می کرد . رفتم نشستم پشت سرش اصلا متوجه من نبود و من که چقدر لذت بردم از حال و هوائی که اون داشت . می دونین چیه من تو سعید چیزی دیدم که خیلی ها نداشتند . خیلی ها از لذتی که اون می برد بی بهره بودند   یه لحظه حسودیم شد به حالی که اون داره   چقدر زیباست .

  نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 21:41  توسط ترانه   | 

دعاش که تموم شد یه ۱۰ دقیقه ای توی سکوت مونده بود که با صدام که می لرزید صداش کردم   آقا سعید :   نشنید دوباره گفتم آقا سعید آقا سید . ؟

آروم سرشو برگردوند متجه شد که پشت سرش نشسته ام یکه خورد هول شد و به لکنت می خواست ام عذر خواهی کنه که نذاشتم این کار رو بکنه

برگشت جلوم نشست برای اولین بار با چشمای پر  توی چشماشو نگاه کردم  توی چشماش دریائی بود که موج می زد من قفل کرده بودم نمی تونستم چیزی بگم   فقط داشتم نگاه می کرم و  آب چشم پر  پر   داشت همین طوری از چشام می اومد پائین که سعید با اون صدای گرم و آرامش زمزمه کرد سبحان الله سبحان الله  سبحان الله و ...  من زانو هامو بغل کرده بودم و همونجا روی کاناپه نشسته بودم و سعید رفته بود و من متوجه رفتنش نشده بودم وقتی که به خودم اومدم  اونجا نبود   رفته بود .  برای اولین بار در عمرم . وضو گرفتم و همان سجاده را باز کردم و نماز خوندم . خدایا چه لذتی داشت تقرب به ذات احدیت خداوندی .   و بعد از اون شب چه شبها و چه روزها که توی باغ حیاطمون باهم قدم می زدیم و صحبت می کردیم .البته این فقط یک خاطره بود که نوشتم ،   بین منو سعید پر است از این گونه خاطرات و   لحظات  آسمانی  همیشه عطر بهشت را داشت . خوش لحن و خوش سخن بود . خوشکلام بود و خوش طینت .   میشه گفت زندگی رو بهم آموخت . عمرمو مدیونشم .  الان شش ماه بود که ازش خبری نداشتم  و با پیامی که بهم گذاشته بود منو از نگرانی در آورد و گویا دوباره متولد شدم .  که سعید هنوز هست و دارد نفس می کشد

  سعید جان شاید  خودت هم  این نوشته ها  رو بخونی  باشه بخون من هیچ خجالت نمی کشم از این اعترافاتی که می کنم . حالا چشمات جلو چشام نیست زبونمو بند بیاره .   چه شبهائی که خدا خدا می کردم ای کاش بابا موقع اومدن به خونه تو رو هم همراش یباره  هر لحظه با تو بودن برام سرچشمه ای بود که چشمه ای از عروج را نشانم می داد .

سعید جان اینجا بین این همه آدم که دارن وبلاگمو می خونم می خوام فریاد بکنم  . . .

تا همه بدونن توی این دنیای لجن یه مرواریدی هست که من مریدشم . 

                                             

  نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 21:39  توسط ترانه   | 
 

وای خدا    خیلی متشکرم خیلی                                               

همه اونائیکه  دعام کردین  خیلی ممنونم                                         

من امروز  نشانی گرفته ام گویا دوباره متولد شده ام                           

خدایا    شکر به اندازه دانه دانه  باران                                                       

                                                                                                           

  نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 20:11  توسط ترانه   | 
 

كودك نجوا كرد : خدايا با من حرف بزن


مرغ دريايی آواز خواند، كودك نشنيد


سپس كودك فرياد زد : خدايا با من حرف بزن


رعد در آسمان پيچيد ، اما كودك گوش نداد

كودك نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : خدايا بگذار ببينمت

ستاره ای بدرخشيد ولی كودك توجه نكرد

كودك فرياد زد : خدايا به من معجزه ای نشان بده

و

يك زندگی متولد شد ، اما كودك نفهميد

كودك با ناميدی گريست

خدايا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اينجايی

بنابراين خدا پايين آمد و كودك را لمس كرد

ولی كودك ، پروانه را كنار زد و رفت

 

  نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 12:57  توسط ترانه   | 
  سلام  لیلی جون     سلام خاطره      سلام نازلی     سلام   ثمانه   سلام سیما    و    سلام به همه ایرونیا

اگه جویای حال منین ؟  شکر خدا خوبم  برگشتم اسپانیا و حالا توی آپارتمانمان هستم راستش تیم ملی که حذف شد . دیگه هیچ دل و دماغی برا موندن تو آلمان نداشتم . اینجا توی دانشگاه چند جلسه کاردارم و بعد از اتمام فوری برمی گردم ایران .  آخه نمی دونین دلم واسه همه یه ذره شده اگه بیام ایران فکر کنم یه دو ماهی اوجا بمونم و حسابی تلافی کنم . شنیدین می گن فلانی تو کشتی دریا زده شده  یا فلانی ...  منم تواسپانیا غربت زده شده ام . شاید خاطره جونم بهتر احوال منو درک بکنه 

هی ،  بگذریم . وبلاگ خاطره رو که می خوندم   تازه یادم اومد   که   ای وای    من هنوز سوغاتی نگرفتم . وشاید فرصتم کم باشه . و باید از همین امروز شروع کنم

قربون دستهای گل همتون برم که برام پیام می ذارین و سر نمازهاتون یادم می کنین

التماس دعا                ترانه            صبح یکشنبه       مادرید - اسپانیا

 

  نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 10:1  توسط ترانه   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM