تبليغاتX
غریبانه
 
 
بعد ازچند روز بالاخره فرصت کردم بیام دوباره آپ کنم

چند روزی که سرم گرم بود تقریبا هیچی نمی فهمیدم اما  تا یک روز سرم خلوت میشه باز غربت میاد سراغم و خیلی غریبی می کنم .

دلم هوای آقا مو کرده هوای مولامو، هوای مهدی موعود (عج)،هوای  گوهر نرگس،هوای یکدانه دوعالم،هوای غائب عالم، هوای عزیز دل زهرا،همنام محمد ،

می خواستم الان که سرمو بلند می کنم ببینم آقام وایستاده روبرو بیافتم به پاهاش و بگم آقا دلم برات خیلی تنگه خیلی، و در عشقت یا مهدی می خوام بیافتم تو رکابت بمیرم

آقای من خیلی خراب عشقتم . برام نشونه ای بده، اگه بیای به ما هم سر بزنی چه میشه . ما که گنه کاریم می دونیم . اما آقا میخوام بشینم و زانوبزنم مقابلت و هرچی توی دلم بغضکرده برات بگم آقای من دنیا رو بدجوری غریبی گرفته بیا و چشمها رو روشن کن بیاو دنیا رو از این غربتی که توش گیر کرده نجات بده

ای منجی عالم جهان در انتظار تو،هر شب به نام تو،به یادت،منتظرم،منتظرم،و لحظه ها را می شمارم که تو بیائی،ما قبرستان نشینان را برهانی،آقای من بیا    بیا     بیا   بیا      بیا      بیا  

برای تعجیل در ظهور مهدی (عج)    دعا کنید                                                                               

    التماس دعا    ترانه  :   سه شنبه  ساعت ۱۰.۳۰ صبح      مادرید - اسپانیا

  نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:45  توسط ترانه   | 
 

سلام دوباره به همه

ببخشید مدتیه که نمی تونم بیام آپ کنم .  اما بی معرفتا   من وقت نمی کنم بیام  شما چرا حالی از من نمی پرسید  و  سراغ این خواهر غریبتون رو نمی گیرید   .   خلاصه این روزاسرم خیلی شلوغه و     (  سرم گرمه دانشگاهه )  حتی ناهارمو سر پا که دارم می رم می خورم و صبحانه هم فرصت نمی کنم بخورم

فراموشم نکنید      و  یادتون نره   دعام کنید

  التماس دعا        ترانه     ساعت       ۰۲.۲۰ظهر              مادرید   - اسپانیا  

  نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:22  توسط ترانه   | 
 

 

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر  

                                                من عاجز زگفتن و عالم شنیدنش

  نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 20:42  توسط ترانه   | 
 

 یادم میاد  حدود یک ونیم سال پیش  ایران - تبریز   بودم  که جلوی پل منصور ماشینم پنچر شد  اما اونجا من تا از ماشین پیاده بشم و برم سراغ ماشین دونفر آقا  که خیلی هم مودب و سر بزیر بودند اومدند و حتی نگذاشتن من دست به چیزی بزنم .  جک ماشین رو زدن . چرخ رو با زاپاس عوض کردن و همه چیز رو آماده کردن گفتند خانم بفرمائید :  در امان خدا .    یادم میاد چقدر خجالت کشیدم ازون و چقدر خوشم اومد که هنوز مردائی هستند که  تو وجودشون انسانیت هنوز نمرده و موج می زنه .

اما امروز : امروز هم از دانشکده که اومدم بیرون و رفتم سراغ ماشینم دیدم وای خدا چرخ جلو پنچره و  رینک چسبیده به آسفالت. انگار دنیا رو سرم خراب شد . خسته . کوفته .  تازه بلد هم نیستم حالا چیکار کنم .

. همونطور هاج و واج مونده.  چاره ای نداشتم باید چرخ رو عوض می کردم .  رفتم طایر زاپاس رو از محلش توی کاپوت عقب بردارم که یکی دستم رو از پشت گرفت کشید . تا برگردم دیدم دو تا پسر جوان حدودا ۲۴ - ۲۵ ساله  یکی شون تی شرت سفید تنش بود با یه عکس عجیب روی تی شرت که برگشت به اسپانیائی بهم گفت :  خارجی  تو ماله  اینجا نیستی برو گم شو .  اونم مثل من  درست اسپانیائی بلد نبود .و این جمله روبا توپوق و لحجه گفت :من  خیلی ترسیدم  و متوجه شدم اسپانیائی نیستن  نمی تونستم ترسمو بروز بدم .. خودمو نشکستم و برگشتم منم بهش گفتم تو هم اینجائی نیستی خودت برو گمشو اگه مزاحم بشی می دمت دست پلیس     و برگشتم طرف ماشین که با خشونت بازوی منو کشید طرف خودش وبرگشت به انگلیسی گفتن : You are an arab you  a terrorist  go way   go way shet  خیلی ترسیدم وقتی داشت سرم داد می کشید . گفتم . I,m not arab    I,m Iranian       اما گویا دیگه بد تر  یارو هر چه بد بیرا داشت بهم گفت . تو همین لحظه یکی از بچه های دانشکده مون پیدا شد و  جاتون خالی حسابی تلافی کرد . و حالشونو جا آورد .  از شدت ترس پاهام می لرزید . ا ونها فرار کردن .  

تازه فهمیدم این که کمکم کرد مسلمانه و اهل خود اسپانیا است . با تته پته ازش تشکر کردم و کیفم وبرداشتم ومن هم از ترس   الفرار .  اومدم خانه موضوع را به پینار گفتم  . پینار این پسر مسلمان رو شناخت و کلی چیز ازش برام گفت:   گفت که  مسلمانه و زن و دوتا بچه داره که هر دوشون دخترن و توی زندگیش به اندازه ای به زن و بچه هاش  علاقه داره که زبان زد همه دانشکده است .   و بعد از ظهر با پیناز رفتیم پارکینگ  پنچر رو عوض کردیم و اومدیم خونه .   پینار اصرار داره برم سراغ پلیس  و موضوع را بگیم و شکایت کنیم . اما من می ترسم اگه به پلیس اطلاع بدیم و نتونیم چیزی رو اثبات کنیم . انها حتما بعدا  اذیتم می کنن .  تازه از کجا گیرشون بیاریم

خلاصه : امروز هم اینطوری گذشت .  خدا فردا مونو بخیر کنه و فردا های بعدی رو .  دعا کنین این مدت تحصیلاتم اینجا زود تموم بشه و برگردم ایران سر زندگی خودمون  

عزیزای من درسته اینجا قشنگه      درسته مثل بهشته         درسته خیلی پیشرفته تر از ایران هستن . اما باور کنین هیچ جا ایران نمیشه

 

   التماس دعا          ترانه          ساعت    ۰۸.۵۳   شب         اسپانیا - مادرید     

 

  نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 22:0  توسط ترانه   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM