آره همون عشق که همه باهاش زندگی می کنیم این عشق که یه بهانه است برای زندگی
منم مثل همه مردم دنیا عشقی دارم باهاش می خوابم و پشت پلکهام وقتی چشامو می بندم میبینمش، صبحها وقتی چشامو باز می کنم و به یادش می افتم که دارمش چقدر خوشحال می شم و از خدا می خام که از من نگیرتش
شاید حدس زدین چیه ؟
عشق من اونهائیکه داشتم اونهائیکه دارم واونهائیکه براشون می جنگم تا بدست بیارم ،
عشق من خاطرات پاک گذاشته ام است که چه زیبا بودند و چقدر از مرورشان لذت می برم و خدا را شکر می کنم گه مرا در مسیری نهاد که گذشته پاکی داشته باشم و حالا وقتی با خاطراتم خلوت می کنم از دلم خجالت نکشم که لکه ای بر عمرم مونده باشه ، خدا جون دوستت دارم که کمکم کردی
عشق من برای حالا هم اونهائیکه دارم و دوستای خوبی که منو تنها نمی گذارن مثل ، مادرم مثل ثمانه مثل نازلی دوست عزیزم مثل تمنا جون مهربونهم، مثل سولماز خوشگلم که هیچ وقت یادم نمیره توی فرودگاه که اومد بود برای خداحافظی چقدر اشک ریخت و آخرش هم نتونست بگه خداحافظ . و مثل لیلی که اینجا برام واقعا امید بزرگیه وقتی آدم ببینه یکی اونور دنیا بدون اینکه دیده باشه بهت محبت بکنه واقعا خیلی دلش گرم میشه
و عشق سومم امیدیه که چهار پنج سال دیگه میام ایران و دستهای پینه بسته رو می بوسم و سعی خواهم کرد برای مردمم و با مردمم باشم من به این عشق زنده ام و زندگی می کنم خدایا کمکم کن و توانائیم ده تا ثابت قدم باشم و دعایم کنید
با همه هستم با همه اونهائیکه قدم رنجه کردن و به بلاگ من او مدن منو دعا کنید
که بد جوری محتاج دعاهای دلهای پاک هستم
محتاج دعا
ترانه ساعت ۰۷.۱۵ عصر مادرید - اسپانیا
ساعت ۰۹.۲۰ (به وقت ایران ) با پرواز Iberia از مادرید پرواز می کنم به مقصد وین و ساعت۱۲ یا همین حول حوش می رسم وین و به امید خدا ساعت ۱۴.۰۰ به وقت تهران هم با پرواز شرکت ایران ایر به طرف تهران می پرم . و فکر می کنم حدود هشت و هشت و نیم شب برسم تهران و ساعت ۱۰.۰۰ شب هم بلیط رزرو کرده ام به مقصد تبریز هوووووووووووووررررررررررااااااا
نمی دونین چقدر خوشحالم نمی دونین دلم برا خونه مامان بابا ثمانه (خواهرم) نازلی (دوست عزیزم) وای برا خیابونای چاله چوله شهرمون برا دیوار های توی کوچه برا باغچه های حیاط خونمون برای پنجره اتاقم که به خیابان اوحدی باز می شه حتی اون نرده های فرقوژه جلوی پنجره بد جوری تنگ شده
حالا که اینها رو دارم می نویسم بلیطها جلوی چشمام روی میزم هستند هی برشون می دارم و می بوسمشون راستی اصلا امروز نتونستم توی کلاس بند بشم یه جوری مورمورم میشه که کی ۲۷ اسفند میرسه روز بزرگ و زیبا روزیکه صبح توی مادرید چشامو باز می کنم و شبش انشاالله توی خونمونم - تبریز می خوابم کنار مادرم
ایران که برسم ۲۰ روز آنجا هستم و مطمئنم کلی حال می کنم
خدا جون شکرت می کنم واسه کاری که کردی تا من لحظه تحویل سال در کنار خانواده ام باشم
![]()
خدا کنه ۲۷ام زود برسه من دارم ثانیه شماری می کنم
و ضمنا از همه عزیزانی که به وبلاگم میان پیام می ذارن و لطف دارن تشکر می کنم و
التماس دعا
ترانه ساعت ۰۱.۰۵ ظهر مادرید - اسپانیا
حتما می خوائید بدونین اینجا چه خبر ؟
می گم براتون :
کلاس امروز صبح کنسل شد ماشین نبرده بودم کمی پیاده اومدم و بقیه راه را با اتوبوس یه پیر مرد احتمالا مجار یا لهستانی منو ترسوند و بعد فهمیدم که بابا بیچاره هیچ نیتی نداشت اشکال از من بود که بیخود ترسیدم .
حالا که یادم می آد باز خندم میگیره
راستی : یه دوست خوب هم داشتم از وقتی اومده بودم اسپانیا فراموش کرده بودم
. اما خوشبختانه همدیگر رو پیدا کردیم دوستی که هر وقت آدم دلش می گیره اون دلش و وا می کنه هر وقت غصش میگیره یه نوری تو قلبش وا می کنه که بی نهایته هر وقت که مشکلی داره براش مشکل گشاست آره دوستای نازم آره اون همون نمازه نماز که می گن کلید در بهشته
امروز ظهر رفته بودم خرید که یه دفعه صدای الله اکبر شنیدم دنبال صدا رفتم آخرش رسیدم به مسجد یه
مسجد اونم قلب مادرید باورم نمی شد . پینار بهم گفته بود که اینجا مسلمان زیاده اما باور نمی کردم قلب یه کشور مسیحی نشین ، مسجد باشه و اونم ازش صدای اذان بیاد
فوری رفتم تو : دو سه نفری اونجا بودن راستشو بخوائین ۲-۳ ماهی بود که نماز نخونده بودم یه لحظه حس کردم دلم لک زده برا یه قنوت سبز ، آدم سرش رو بذاره رو شونه خودشو با نذاری و گریه قنوت بگیره بگه ربنا آتنا . . .
اون تواضعی رو حس کنه انسان چقدر خرد و کوچکه و خدا چقدر بزرک و مهربون دلم لک زده برای یه گریه بی صدا جلوی عظمت رب العالمین . دلم واسه یه دعای توسل شده یه ذره که بگم خانوم ، ای آبروی دو عالم ، ای گل یاس بهشتی ، فاطمه جان شفاعتم کن و باز بگم :
يا فاطمة الزهراء يا بنت محمد يا قرة عين الرسول يا سيدتنا ومولاتنا
إنا توجهنا واستشفعنا وتوسلنا بك إلى الله وقدمناك بين يدي حاجاتنا ، يا وجيـهة عند الله
اشفعي لنا عند الله
آخ که دلم برا دورکعت عشق چقدر تنگ بود برای یه سجده بر خاک یه سجده طولانی جلوی خدای بزرگ به اندازه عمرم
وسط ورودی مسجد ، وسائل توی دستم ، توی حال و هوای عجیبی بودم و قطره های اشک از چشمام دانه دانه می چکید آرام و بی صدا که یه هو دست گرمی روی دوشم احساس کردم دست یک مسلمان تا با چشای پر برگردم نگاش کنم دیدم خانومی میانسال با چادر مشکی عربی ، خوش رو بود و لبخند به لب داشت گفت : تفضل یا بنتی احساس کردم مادرمه یا مادر بزرگه بی اختیار بدون اینکه بشناسم کیه و کجائیه گردنش و گرفتم توی حلقه بازوهام سرم رو گذاشتم روی شونه ش و های های گریه کردم بغضم ترکید داشت نوازشم می کرد و به عربی چیزائی می گفت که زیاد نمی فهمیدم اما داشت دلداریم می داد .
رفتیم وضوء گرفتیم اومدم نماز خوندیم وا ا ا ا ا ا ا ا ی که چه حالی داشت . هر کاری کردم تا آخر نماز نتونستم جلوی گریه خودمو بگیرم و همون طور پر پر آب داشت از چشام می رفت بی آنکه من اختیاری داشته باشم آب از چشام می رفت .
بعد از نماز فهمیدم خانومه ۵۸ سال داره و اهل مصر - قاهره هستش چقدر مهربون بود . روز بزرگی بود امروز و حالا هم بی صبرانه منتظرم وقت اذان بشه و نماز شام و خفتن رو بخونم
و هرگز با نماز فاصله نخواهم گرفت تا هیچ وقت از چنین لذتی دور نمانم و اونهائیکه نماز می خونن می فهمن من چی دارم می گم و چه عالمی داره .
ساعت ۰۴.۴۲ بعد از ظهر چهار شنبه هشتم مارس ۲۰۰۶ مادرید - اسپانیا ـ ترانه ![]()
وسوگند به پدر - و فرزندانی که پدید آورد
بدرستیکه انسان را در رنج آفریدیم

بین خودمونه راستی ما نسبت به مذهب و اعتقادات مان چقدر احترام می ذاریم و چقدر به مسائل دینی عمل می کنیم
باور کنید اینجا مسلمانان اسپانیائی هم بیشتر از ما مسلمانان ایرانی پابند مذهب هستند و به نظر من اسلامی تر از خیلی از ما ها هستند بگذریم ...
امروز خیلی خوصله ام سر رفت با پینار یه سر صبحی رفیم پیاده روی هوا ابری بود بیشتر دلم گرفت شب هم بارون باریده بود و خیابونا خیس بودن خلاصه زیاد نچسبید ![]()
راستی حالا یادم اومد شاید بپرسید
پینار کیه ؟ پینار تنها دوست من توی اسپانیاست که اهل ترکیه و آنکارا هستش باباش یه وکیله و خود پینار هم دانشجو هست .دختر ناز پاک و خوبیه اون از دوسال پیش از من اومده اسپانیا و اینجا رو خیلی بهتر از من می شناسه و در آپارتمانی باهم زندگی می کنیم قبلا با یک دختر ترک دیگه حای دیگه زندگی می کرد اما دوستش فارغ التخصیل شده و برگشته ترکیه و از بخت بدش من هم اومدم اینجا و با هم یه آپارتمانی گرفتیم زندگی رو می چرخونیم .
اگه خدا بخواد می خام عید بیام ایران آخه برام خیلی سخته اونجا عید باشه و همه در شادی و من اینجا ... ![]()
![]()
یادم میاد که هر سال این موقع خونه تکونی می کردیم و خونه رو برای عید آماده می کردیم چقدر زری خانوم ( خدمتکار ) بهم گیر می داد که شما دخترای این زمونه پنبه ای هستین و کار بلد نیستین منم خندم می گرفت یا بعضی وقتا بهم بر می خورد . سعی می کردم درست خسابی کار کنم اما یه ساعت نشده مثل حنازه می افتادم زمین .
طفلی زری خانوم چقدر مهربون می اومد بالای سرم و می خندید می گفت نگفتم شما برا این کارا ساخته نشدین و همینطور نوازشم می کرد پشتمو می مالید چقدر خوب بود و مهربون منم خودمو بهش لوس می کردم و یادمه سرمو که می گرفت لای دستاش و با دستای مهربونش صورتمو می مالید نگاه می کردم می دیدم بیچاره دستاش از بس که کار کرده خشن و زبر شده و نوک انگشتاش پره از ترک ها و پینه ها
آه دلم بیشتر گرفت
کم کم ساعت داره ۵ میشه برم ماشینمو بردارم و یه دوری بزنم وشاید هم میوه بخرم و تا هوا تاریک نشده برگردم برام پیام بذارید و این خواهرتونو اینجا توی غربت تنها نذارین
التماس دعا ترانه یکشنبه ۱۶.۵۵ مادرید
حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
راهی نروم که بیراه باشد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد
همه دل دارند همه اشک دارند و می تواند بریزد
همه دلی دارند که ممکن است بشکند
یادم باشد
فصل شکستن ...
فصل بهانه ...
فصل درد ...
فصلی به رنگ زرد و فانوسی کم رنگ
یادم باشد این فقط دل من است که نیست
یادم باشد
بغض بی وقفه آواز در آن کوچه خلوت
سقف خشتی که چکیده است
قطره آبی به سجودم
و همان یاس که از شبنم اشکم که تر است
من صبورم اما . . .
به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم
يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .
من صبورم اما . . .
چقدر با همه ی عاشقيم محزونم !
و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ
مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .
من صبورم اما . . .
بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم
بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب
و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم .
من صبورم اما . . .
سه تا دوست برام پیام گذاشته بودن و ای کاش می دونستن که چقدر از دیدن پیام هاشون خوشحال شدم . گویا توی این سرزمین دور از وطن سه تا ایرانی دیدم . تجسم کنین آدم چقدر ذوق می کنه هرکدومشون به نوعی حتی با جملات کوچک مهرو محبت ایرانی را بهم نشون داده بودن
خلاصه بگم . مرسی از همه تون از لطفی که بهم دارین
من اینجا تنهام و غریب . باور کنید ننه من غریبم بازی در نمی آرم اما به همه تون به تمام حرفاتو و هر چی که برام بوی آشنائی رو بیاره احتیاج دارم
التماس دعا ( ترانه ساعت ۰۷.۱۰ عصر مادرید اسپانیا )
من ترانه هستم ۲۴ سال دارم . امروز یاد گرفتم که برای دلتنگی هام می تونم یه بلاگ فا داشته باشم
ایرانی هستم و اهل تبریز . لیسانس مهندسی الکترونیک دارم . حالا هم برای ادامه تحصیلات اومدم
مادرید - اسپانیا دو سه ماهی میشه که اینجام .و بد جوری احساس غریبی می کنم
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|