تبليغاتX
غریبانه
 
 
 

ساعت  سه یاسه و نيم بامداد جمعه بود ديگه نونستم بخوابم

 

بلند شدم رفتم پائين يكي دو روز بود كه بابا حالش بهتر شده 

 

مي تونه حرف بزنه

 

با خودم گفتم برم سري به بابا بزنم

 

آرام كه در اطاقشو باز كردم سرشو برگردوند و نگاه كرد به در 

 

بيدار بود

 

گفتم  : بابا ؟ بازم كه بيداري سعي كن بخوابي

 

بدنت به استراحت نياز داره

 

با چشماش ازم خواست كه برم بشينم كنارش 

 

دستمو گرفت تو دستاي مهربونش

 

يادمه از وقتي بچه بودم

 

بابا هميشه با پشت دستاش صورتمو نوازش مي كرد .

 

دستشو گذاشتم رو صورتم

 

بهم لبخند زد .

 

ماسك اكسيژن را از صورتش كشيد آرام مي تونست حرف بزنه

 

و مشكل با تنفس سنگین 

 

سعي مي كردم من بيشتر صحبت كم

 

با هر كلمه اي كه مي گفت ادامه صحبتش مشكل تر مي شد

 

نمي تونستم تحمل كنم

 

كه حاج بهروز پهلوون که زمانی حریف یه لشگر بود

 

ديگه قدرت نداره حتي حرف بزنه

 

به زور جلو گريه مو گرفته بودم

 

گفتم بابائي : ترانه قربونت بره

 

ديگه حرف نزن

 

تنفست دچار مشكل ميشه

 

بخواب فردا حرف مي زنيم

 

ولي خيلي اصرار داشت 

 

گفت شايد ديگه فرصتي براي حرف زدن باشه

 

ديگه نتونستم خودمو كنتزل كنم بغضم ترميد

 

باباي گلم باباي مهربونم چرا اين حرفو مي زني

 

اگه نباشي من اين دنيا رو نمي خوام من همه چيزو با تو مي خوام كنار تو مي خوام

 

بابا نگو كه ديگه فرصتي نيست.

 

دم دماي اذان بود نفسش بالا نمي اومد

 

اكسيژن رو گذاشتم دهنش كشيد انداخت پائين 

 

شنيدم كه گفت:

 

اي دوست قبولم كن و جانم بستان

 

لباش داشت تكون مي خورد

 

ديگه نمي فهميدم چي ميگه داشت !

 

تشهد ميگفت ؟ ؟

 

حرف میزد ؟ 

 

نجوا میکرد ؟ ؟  

 

نفس عميقي كشيد

 

دستش  تو مشتم شل شد  

 

بي صدا شد . مثل اینکه خوابید

 

آره خوابید

 

حاج بهروز اسدي   به نداي معشوق لبيك گفت 

 

به ديار دوست شتافت 

 

حاجي شهادتت مبارك

 

همين چند دقيقه پيش بود

 

كه گفت  آقا مهدي داره صداش مي كنه

 

مرتضي منتظرشه

 

سيد رضا داره نگاه ميكنه

 

حالا من بودم و خلوتي كه پيكر بي جان حاج بهروز اسدي

 

با دست سردي روي گونه ام كه داشتم با آب اشكم گرمش ميكردم

 

نمي تونستم فرياد بزنم ثمانه مامان : بيائيد بابا  رفت

 

مي خواستم باهاش تنها باشم و بازم حرف بزنم بازم حرف بزنه

 

اما صداش خاموش بود باور نمي كردم  انگار خوابيده بود

 

تا صبح كنارش نشستم 

 

هر چي تونستم باهاش نجوا كردم  و گريه كردم لباساش كه مثل هميشه

 

سفيد بود و تميز را مرتب كردم

 

محاسنشو شانه زدم 

 

صبح شد خورشيد بيرون اومد

 

و مامان در اطاق رو باز كرد و اومد تو

 

و

 

ترانه بي صدا شد

 

صور عزا به پا شد

 

دوباره از بين ما

 

يكي خود خودا شد

ترانه     ۲۴/۰۲/۸۷    ایران - تبریز

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:30  توسط ترانه   | 
 

صبح ۳۰ ام آذر ماه

لحظه ای بود که وقتی از هواپیمای فوکر ۱۰۰ قدمم را بر روی زمین فرودگاه گذاشتم

با وجود سردی هوا احساس کردم پاهایم گرمایی دلنشین را احساس می کند .

گرمائی که هیچ جا جز از خاک وطن برایم محسوس نیست

احساسی وصف نشدنی .

عزیزم کنار بود و دستمو گرفته بود

داخل سالن که وارد شدم اولین کسی که دیدم ثمانه بود برام دست تکون می داد

اسباب و وسائل زیادی داشتم که باید از بار تحویل میگرفتم

همشو  بی خیال شدم و سپردم سعید از بار بگیره

و نمی دونم کی خودمو به جمع خانواده و آشنایانم رساندم

که همه دوره کردند و هرکسی از هر گوشه ی خوش آمد میگفت

مادرم  

خواهرم

خانواده سعید

دوستام

بقیه فامیلها

کلی گل برام آوده بودن و غرق در گل شده بودم

همه بودن       همه

اما بابام ؟

بابای خوبمو نمیدیدم

دور و بر خودمو نگاهی کردم بابا نبود

یعنی همه اینقدر دوره ام کرده بودند که اصلا نمی تونستم ببینم

بلند گفتم مامان ؟: ....... بابا. !  .. بابام کو ؟

مامان که گویا یهو از خواب پریده بود گفت همینجا

همینجاست و راه را باز کرد و بابا را نشونم داد

بابا را دیدم

اونور بود تنها

دیدمش ....اما  رو ویلچر    و ماسک اکسیژن  به دهان

کپسول کوچک اکسیژن کنارش به صندلی بسته شده بود و

اشک تو چشماش حلقه زده بود

بابای خوبم .........بابای مهربونم ...بابای پهلوونم چرا اینطوری ؟ ؟ ؟ ؟

بابا من که میرفتم  تو این شکلی نبودی !

بابا کلاهی به سر داشت و همه موهای سرو صورتش ریخته بود

این اواخر که باهاش تلفنی صحبت می کردم کم حرف میزد در حد چند جمله

متوجه بودم که ریه هاش مجال زیاد حرف زدن را نمی دن

اما نمی دونستم تا این حد حالش بده

جلوی ویلچرش زانو زدم دستاشو بوسیدم

زانو هاشو بوسیدم گریه نمیذاشت خوب ببینم ولی  فهمیدم که

بابا هم داره گریه می کنه

همه جمع شدن   با اصرار بقیه و کمک ثمانه تونستم سر پا بایستم و راه بیافتم

در حالی که گریه نفسم را بریده بود

استقبال باشکوهی بود ولی

بابا حالش خیلی بد بود  اما باز هم با وجود اون حال بد

اومده بود استقبالم

از روزی که رسیدم ایران همه سعی در خوشحال نگه داشتن من با مراسم ها و مهمانی ها دارن

اما من!  ته قلبم ،  غم بزرگی داره وجودمو می سوزونه  

از روزی که اومدم بیشتر سعی میکنم با بابا باشم . با ویلچر میبرمش بیرون

براش حرف می زنم

براش خاطره می گم

براش می خندم !         الکی می خندم

اما وقتی پشت سرش دارم چرخشو هل میدم . بی اختیار گریه می کنم

نگاهش که می کنم از بابای دلاورم چیزی جز پوست و استخوان چیزی باقی نمانده

و قلبی طلائی  که

هنوز توش عشق موج می زنه 

نمیتونه خوب صحبت کنه در حد چند کلمه

یه روز که سوار ماشنم کردم ببرمش پارک

وقتی دستم  را روی دنده  با دستش گرفت و نوازش کرد

در حالی که سرشو به پشتی ماشین تکیه داده بود و با چشمانی نیمه باز نگاهم میکرد

باز احساس می کردم من همون ترانه کوچیکم ترانه ۷ ساله و بابام همون مرد چهارشانه مهربون

 با همان برق چشم عاشقانه ای که همیشه داشت.    نگاهم میکرد.

دوستان عزیزم

همراهان و یاران روزهای غریبی ام

اگر این مطالب را نوشتم قصد ناراحت کردنتان را نداشتم

فقط مختصری شرح یک ماه و نیم گذشته را نوشتم

تا بدانید چرا در این مدت نتوانستم آپ کنم

التماس دعا    ترانه     ۱۴ بهمن ماه ۱۳۸۶   تبریز - ایران

 

  نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 14:53  توسط ترانه   | 

 

اسپانيا باشهرت  مردان ماتادور .

 

با زنهائي كه با پاشنه هاي كفششان روي سن موزيك مي نوازند

 

و مي رقصند

 

با قصرهاي با شكوه تاريخي

 

با آسماني باراني كه چند روز است مدام مي بارد

 

با تابستان گرم و پاركهاي سر سبزش

 

با نوازنده هاي دوره گرد و سنگ فرشهاي درشتش

 

فردا براي برايم تمام میشود

 

وقتي اين وبلاگ را درست مي كردم .

 

اوائل روزهائي بود تازه رسيده بودم

 

فكر مي كردم اينجا آنقدر غريب و تنها خواهم بود

 

كه فرصت زياد براي نوشتن خاطرات خواهم داشت

 

اما اي دل غافل

 

روزهاي پركار و شلوغ و كلاس هاي پشت سر هم

 

چنان امانم را  بريد كه شبها جنازه ام را روي تخت خوابم می انداختم 

 

به هر حال هيچ جا وطن نميشود .

 

روزي كه برسم تبريز آستانه خانه مان را خواهم پوسيد .

 

چه شب و روزهائي داشتم اينجا

 

روزي حتما خاطره هامو مي نويسم

 

روزهاي پر خنده و شبهاي هق هق گريه

 

الان عزيزم سعيدم اينجاست

 

يك هفته است كه اومده كمك كنه جمع و جور كنيم برگرديم .

 

راستشو بخواي كمي به اينجا عادت كرده بودم

 

ني دونم چي بشه وقتي برگردم ايران شايد دلم برا اينجاتنگ بشه

 

شايد هم ……اصلا بگذريم

 

به برگشتنم فكر مي كنم

 

به لحظه اي كه تو فرودگاه ايران پامو رو زمين مي ذارم

 

لحظه اي كه باباي خوبمو مي بينم و بغلش ميكنم

 

آه…………

 

چقدر دلم براش تنگ شده .

 

چقدر دلم مي خواد سرمو بگيره تو سينه اش

 

من براش هاي هاي گريه كنم

 

ثمانه خوشگلم خواهر گل و نازم

 

دو ساله كه درست و حسابي باهاش حرف نزدم .

 

دلتنگ شبهائي هستم كه تا دير وقت باهاش حرف مي زديم .

 

و مامان  با صداي اعتراضي مي اومد كه دخترا بسه ديگه فردائي هم هست

 

بخوابين فردا ادامه مي دين

 

سعيد ميگه يه خونه خوشگل برام گرفته

 

و تو طراحي داخلي اش سنگ تمام گذاشته .

 

اما من دلم براي حياط خونه بابام و بالكن اطاقم بيشتر تاپ تاپ ميكنه

 

اين آخرين آپم از اسپانياست 

 

همه بار وبنديلو جمع كرديم

 

و فردا عصر ساعت ۱۷.۰۰ به وقت مادريد از اينجا مي پريم دوبي

 

و صبح فرداش از دوبي به تهران وبعد تبريز

 

ايران كه رسيدم آپ مي كنم .

 

با تمام وجودم از تمام دوستاني كه تو اين دوران غرييبي با من و همراهم بودن و همدل و همدردم شدن صميمانه تشكر مي كنم شايد به هيچ شكل ممكن نتونم محبت هاتونو جبران كنم و لي اميدوارم روزي برسه كه بتونم جواب جزئي از محبتهاتونو بدم

 

تا آپي ديگر از شهر زيبايم تبريز بدرود  .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

التماس دعا

 

ترانه  ۱۶دسامبر ۲۰۰۷  مادريد اسپانيا

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 10:41  توسط ترانه   | 
 

امروز ۳۰ ام ماه نوامبر

تو آپارتمانم نشستم .رگبار بارون میزنه تو شیشه پنجره

پینار تودانشگاهه هنوز نیومده

یک ساعت پیش نشسته بودم پشت پنجره

ودر حالی که داشتم زیبائی  بارون را نگاه می کردم .

یاد روزهای اولی افتادم که رسیده بودم اینجا

از کشورم هزاران کیلومتر دور بودم وتنهای تنها

دلم گرفته بود و مثل بچه کوچولوها گریه می کردم

نمی دونستم این مدت را چطور تو یک کشور غریب و دور دوام میارم

اصلا می تونم یا نه ؟

اونروز هم مثل همین امروز رگبار میبارید

طفلی پینار همش سعی می کرد آرومم کنه

آره چیزی حدود دو سال شد

و داره تموم میشه تو یک چشم به هم زدن تموم شد

از زاویه دیگری که نگاه بکنم دوسال برام صد سال طول کشید

حالا دیگه تموم شد

دارم تصویه حساب می کنم و اگه خدا بخواد شب یلدا ایران هستم

تازه

عزیزم این هفته میاد مادرید که به قول معروف اینجا جمع و جورکنیم و برگردیم

ایران که رسیدم  وای خدا

نمی تونم تجسم کنم

چه حالیییییییییییییییی ام .

از خوشحالی

                                 دلم میلرررررررزه

وقته یادم میافته دارم برمیگردم به آغوش وطن و خانواده ام

 

التماس دعا

ترانه

آخرین روز نوامر ۲۰۰۷   - مادرید - اسپانیا

 

 

  نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 14:26  توسط ترانه   | 
 

امروز که زنده ام و تونستم بيام وبلاگمو آپ کم از لطف خداست

از وقت اضافه اي که خدا بهم داد

اگه زنده ام به غنيمت موندم

ديشب داشتم ميرفتم

ديروز  صبح 

بعد از عمليات قبل از پرواز من به عنوان دانشجوي فينال و کارورز مهندسی اویونیک 

درکنار مهندس پرواز  (استادم ديسابيوتو ) 

 هواپيماي  ایرباس  A320-200  شرکت ايبريا را چک ليست کرديم

 استارت  و ... همه چيزرا با خلبان چک کردم

همه چيز مرتب بود بدون اشکال و به طرف پاريس پرواز کرديم

پرواز خوبي بود                    آسمون نيمه ابري

ساعت ۱۱:۴۵ به تايم جي ام تي از فرودگاه پاريس اجازه فرود گرفتيم

 لندينگ نرم و زيبائي که کاپتان  گابريل سابستيني انحام داد

توقف کوتاهي در پاريس داشتيم و قرار بود به مادريد برگرديم

که  يک ساعتي به پرواز مانده بود و

من تو کابين کلاس  B   داشتم با سرمهماندار هواپيما ريسکيو اوت لاکس را کنترل مي کردم

که استادم به داخل کاک پيت پيجم کرد

وقتي رسيدم  رو مونيتور  نشونم داد

که يکي از سنسور هاي موتور شماره ۱  

به نام intake phase sensorاطلاعات درستي را نشون نمي داد

و به نظر مي اومد يا  قسمت اوليه کمپرسور مشکل داره

يا خود سنسور دچار ايراد شده .

به هر حال اعلام کرديم که پرواز با تاخير انجام خواهد شد

به اتفاق تيم ريپيرينگ فرودگاه پاريس و استادم شروع کرديم به رفع ايراد فوق

که چيزي  در حدود 4 ساعت وقت گرفت

و پس از اطمينان از سلامت موتور و سيستم و چک ليست دوباره

از برج اجازه تراولينگ روي رمپ را گرفتيم

و در ابتداي باند  رايت با دستور برج تيک آف بسيار خوب و رضايت بخشي را داشتيم

تا ارتفاع ۱۰.000 پا سعود کرده بوديم

که خلبان اعلام کرد نيروي دراگ روي  بال چپ هواپيما وجود داره

 با کنترل سيستم در کمال حيرت متوجه شديم موتور  شماره يک در حالت IDle قرار گرفته

و چند دقيقه نشد که استادم  اعلام کرد مجبور به turn off  هستيم

چون سيستم سوخت بهم ريخته بود و احتمال آتش سوزي بود

در حالي که هنوز در حال اوج گيري بوديم

حالتي که هنوز Stable نيست و با کم شدن پيشرانه احتمال استال وجود داشت

 چند دقيقه اي نگذشته بود که ژنراتور master از کار افتاد

و مشکل شد دوتا

و به دنبال اون مشکل هيدروليک و ...

از مراقبت پرواز اجازه بازگشت به فرودگاه پاريس را خواستيم 

ولي  بدليل ترافيک هوائي مقدور نبود

مگر اينکه تا باز شدن باند  ميست اپروچ  کنيم

اين بد ترين پيغامي بود که مي تونستيم تو اون وضعيت بگيريم 

استيبل نگه داشتن هواپيما تو اون حالت واقعا دشوار بود تازه بايد ميست هم ميکرديم

نهايت سعيمان را کرديم و  با وضعيت هيدروليکي که داشتيم فرود هم ريسک بود

فرامين پرواز درست جواب نميدادند فلاپها ؛ اسپويلر ؛ شهپر و ... بد تر از همه 

بدون قفل شدن ارابه فرود اگر هم فرود مي اومديم احتمال آتش گرفتن هواپيماوجود داشت

خلاصه در نهايت نا اميدي به خدا توسل کرده بودم 

هر کاري ميتونستيم و ازمون ساخته بود انجام ميداديم .

در طي  اين چند دقيقه تمام 26 سال زندگيم جلوي چشمام  مثل فيلم رد شد

چهره مامانم بابام سعيدم و ...

احساس ميکردم ديگه کار تمومه  و هر لحظه انتظار crash  داشتم .

اما باز اين لطف خدا بود که رحم کرد

با رحمت نا تمام خود کمکان کرد تا سيستم هيدروليک را برگردانيم و

با يک موتور اونهم  آيدل فرود بيائيم 

در لحظه فرود فقط يه cross wind لازم بود تا هواپيما را واژگون به زمين بکوبه

که به مرحمت خدا به خير گذشت

هواپيما را در فرودگاه پاريس به مسئولان شرکت ايبريا سپرديم

تمام خدمه با يک پرواز ديگه  به مادريد اومديم 

وبه خاطر  استرسي که بهمون وارد اومده بود شرکت يک هفته مرخصي اجباري داد

به همراه سه جلسه مشاوره روان درماني اجباري

اين اولين خاطره روبروئي با اشکال در پرواز بود

مطمئن نيستم آخري هم باشه

اما از خدا ميخوام هميشه خودش کمکم کنه   و  تنهام نذاره

که بي لطف و اراده خدا  هيچ  و هيچيم

التماس دعا    ترانه   22   اکتبر 2007    مادريد - اسپانيا

این هم عکس هواپیمائی که باهاش پرواز کردیم

  نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 13:31  توسط ترانه   | 
 

بیتا سلام  روووووم سیاه   

بهار    وای که  روی سلام کردن به تو رو هم ندارم

ساناي _ فاطمه جونم همشهري خودم

خاطره

مریم

طناز

 و بهار و بهنام

خلاصه همه و همه که باز شرمندم کردین

اومدین تو وبلاگم پیام گذاشتین

باور کنین یک ماهه اصلا فرصت نکردم بیام اینترنت

قبلا که گفته بودم  کلاسهام خیلی فشرده است

چند روزی هم که رفته بودم ایران اونجا هم سرم خیلی شلوغ بود

ناسلامتی من نامزدم فامیلا مون حتی یک روزهم ولم نکردن به حال خودم باشم

راستی تا یادم نرفته بگم که حال سعید حسینی خیلی خوبه

حتما دعاهای شما کارساز بود  حتما حتما

مشکل سینه اش  حل شده به حمدالله

حال بابا هم  بد نیست شکر از ایران که بر میگشتم خوب بود

فط شيمي درماني بدنشو خيلي ضعيف كرده  

ودیگه.............چی بگم برا عزیزام ...... آها یک خبر خوش

آخر کلاسهامه دیگه  glass cockpit  رو هم دارم تموم ميكنم

ميماند   فقط دوره تكميلي   تايپ اويونيك يك نوع خاص^

 كه بايد 70 روز برم فرانسه

بعدش اينجا و به قول ما ايرونيا تصفيه حسابو

 الخلاص

رضا - سارا - هستي - مجتبي - نيلوفر- آيدا - سپيده - رها -زهرا .  .  .

و همه دوستاي ناز خوب و مهربون و بامرام و با معرفت

چاكر همتونم ايران كه برگشتم ايندفعه حسابي از خجالتتون در ميام

براتون آرزوي خوشبختي مي كنم

ضمنا  عبادات هم قبول

التماس دعا

ترانه    11 اكتبر  2007 احتمالا 19 يا 20 مهر 1386   اسپانيا - مادريد

 

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 10:9  توسط ترانه   | 
 نمیدونم دنیا چه مرگشه ؟

نمی فهمم این یکسال اخیر داره چی میشه ؟ 

قراره چی بشه ؟

سه شنبه هفته پیش برای ۲۰ روز تعطیلی اومدم ایران

نمیفهمم موضوع چیه ؟

اون از بابام که دفعه پیش که اومدم اونطوری به هم ریخت و مریض شد

بیچاره این همه عذاب کشید عمل شد

اون از سعید رضا نژاد که بیچاره تو اتوبان تصادف کرد و قطع نخاع شد

اون از شکیلا اعلائی  که چند هفته پیش اقدام به خود کشی کرد و

خدا راشکر الان بهتره

اون از برادر کوچیک پینار که ۱۲ سال بیشتر عمر نکرد و

نتونست با سرطان خون بجنگه و ...

نازلی دوست عزیزم تو اتاقش خوابیده بود که گلدان از روی کمد افتاد روسرش

طفلی نازلی همه استخوانهای صورتش خورد شد و تا حالا ۳ بار عمل شده

           

الانم هم که دیگه باشنیدن این آخریش دیگه طاقطم داره طاق میشه

سعید حسینی : همون سید خوب و دریا دل که دوست صمیمیه سعیدم هسش

و دوست خوب ما

که باعث ازدواج من و سعیدم همون سعید بود .

دچار یک بیماری بسیار نادری شده

توی سینه اش یک تومور هست که حسابی فکرش منو بهم ریخته

نمی تونم تجسم کنم اتفاقی براش بیافته.

آخه خیلی پسر خوبیه

یه بچه دوساله هم داره

از  چند سال پیش می شناسم

به خدا سالاری ه  دلاور مردیه

این روزها  زیر ذره بین دکتر ها و آزمایشگاه هست

خدا کنه تومور خوش خیم باشه

برای سعید حسینی دعا کنین

باعث و بانی ازدواج من و سعید ایشون بودن

التماس دعا

                                                        

ترانه -      دوشنبه ۲۲ام - مرداد ۱۳۸۵   ایران - تبریز

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 13:2  توسط ترانه   | 
  نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 21:57  توسط ترانه   | 
از آپ قبلی تا حالا که میشه گفت از وفات مادر مسلمین تا تولدش

سلام دوستای گلم

توی این مدت  دوست داشتم بیام و دوباره آپ کنم

چند بار

       چند بار

اما . روزگار و مشغله زیاد امانم نمی ده

شاید قبلا براتون گفته بودم

به خاطر اینکه کمی زودتر درسم تموم بشه حسابی خودمو تحت فشار گذاشتم

به قول ما ایرونی ها تعداد واحد هارا بیشتر کردم بلکه تا قبل از عید تمام کنم

دلم واسه ایران یه ذره شده

می دونید چند وقته شهر قشنگم تبریز را ندیده ام

میخوام هر چه زودتر تموم کنم و برگردم سر خونه زندگیم

همه روزها را یا سر کلاسم  یا توی پرواز از این شهر به اون شهر

از این کشور به اون کشور ( به عنوان کارآموز عملی )

الانم. که فرصتی دست داده  با خودم گفتم .

پس فردا میلاد  فاطمه بانوی آب است

باید بیام چند خطی بنویسم و دینم و ادا کنم .

بچه ها من به همتون مقروضم . مقروض محبت هاتون

شما تمام معرفت را در حق من تمام کردید .   توی این مدت تنهام نذاشتید

یا با آفلاینهاتون

یا با کامنتهاتون

حتی اگه هفته یک بار هم فرصت می کنم بیام نت با دیدن اسم تک تکتون در کامنت

همه خستگیم از بدم در می ره

دیگه احساس نمی کنم غریبم

حس می کنم ،  بین شما هستم بین ایرانیانی که دورم را گرفته اید.

کمکم می کنید که تنهائی را نفهمم

باز می گم شرمنده همتونم

بیتا ( مامان کیان کیارش ) حال گل پسرات چطوره ؟

بازم شیطنت می کنن .  همیشه به فکرتم . به آقا ناصر سلام برسون

 

سان آی: همشهری خوبم ممنونم از جملات قشنگی که برام می نویسی

 

داداش مصطفی :  آبجی تو ببخش که نمی تونه بهت سر بزنه

به فکر ادامه درس و مشقت باش . تو لایقی که پیشرفت کنی

 

خاطره جان : رفتی ایران ؟ به سلامت. سلام  منو به خاک پاک وطنم برسون

بگو که دلم بر عطر خاکی براران خوردش لک زده . روی ماه پسرگلتم ببوس

 

رهای عزیزم : مرسی به فکرمی ،  دوستت دارم .

حتی با وجود ابهاماتی که تو ذهنم هست

 

گل پر های پونه .  برام ازخوت بیشتر بنویس . مطمئن باش می خونم

 

و مریم  و کوچولوت که چند وقتیه بی خبرم . اما آرزوی سلامتی براتون دارم

 

وبهار  آخرش چی شد چیکار کردی به کجا رسوندی

وبلاگت را می خونم و کما بیش در جریان هستم. فقط می تونم بگم

مقاومت کن و به خدا بسپار ،  خدا ارحم الراحمین است

 

هستی : خوشگل و نازو عزیزم  .

با سعید قرارگذاشتیم اینبار که اومدم ایران حتما بیائیم لاهیجان

 

ملیحه گلم و زهرای مهربون و همه و همه ...   دوستتون دارم

التماس دعا 

ترانه      شب غربت      مادرید - اسپانیا

 

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 22:6  توسط ترانه   | 
 

 یا فاطمه 

یاس کبود من!

         حالا که نیستی

                                  بی تو

کوچه پس کوچه های مدینه از قبل هم بیگانه ترند

و تنهای پناه من گریه های بیصداست

بوی غم می آید از نای علی *** در غم عظمی ی زهرای علی

بی تو ای یار وفادارم

               مرا دیگر میلی به تنفس نیست

       و زندگی...

         همچون مزاحمتی ناخواسته مرا می آزارد

تصور دنیای بی تو را تحمل نتوانم کرد

و اینجا

        علی(ع)

                    تنها

                       به یادت

                            و بر مزار پنهانت

هر روز و شب آه میکشد

التماس دعا        

 

  نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 9:34  توسط ترانه   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM